سلطان علاء الدّين چون به هوش آمد زخمهاى خود بست و دانست كه اكتخان به اتّفاق امرا اين كار كرده ، خواست با پنجاه شصت نفرى كه نزد او مانده بودند به جهاين نزد الغ خان رود و به اتّفاق او آنچه بايد كرد ، بكند . ملك حميد الدّين نايب وكيل در ، پسر عمدة الملك كه از دانايان عصر بود ، سلطان را از رفتن به جهاين مانع آمده گفت : « همين ساعت به جانب سراپرده خود بايد رفت و چون هنوز كار او استقامت نگرفته مردم لشكر كه چتر سلطان را ببينند همه به جانب سلطان خواهند دويد و صحبت او بر هم خواهد خورد و اگر در اين باب فى الجمله تأخيرى رود تدارك آن دشوار گردد . » و سلطان ، در ساعت ، سوار شده چتر سفيد خودش كه در آن صحرا افتاده بود بر سر گرفت و در غايت تأنّى و آهستگى به جانب سراپردهء خود شتافت و هرسوارى كه در راه سلطان را مىديد به او مىپيوست و تا رسيدن به بارگاه قريب پانصد كس گرد سلطان جمع گشتند و چون نزديك به لشكر رسيد بر پشتهاى برآمده چتر خود را نمودار كرد و مجلس اكتخان بر هم خورده هركس به جانب سلطان دويد و فيلبانان و چارواداران فيلان و اسبان را كه آراسته در درگاه « 1 » حاضر ساخته بودند ، بالتمام نزد وى بردند . اكتخان تنها مانده مضطرب گشت و سراسيمه سوار شده راه افغانپور 239 پيش گرفت . سلطان علاء الدّين از بلندى فرود آمده در بارگاه خود آمد و بر تخت نشست و بارعام داده ملك عزّ الدّين تفال خان و ملك نصير الدّين نور خان را به دنبال اكتخان تعيين فرمود . ايشان در افغانپور به او رسيدند سر او را بريده به خدمت سلطان آورده در لشكر گردانيدند و فتحنامهها به الغ خان و ديگران فرستادند .
بيت
تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد به گزاف * مگر اسباب بزرگى همه آماده كنى « 2 »
سلطان برادر او را كه قتلغ خان گفتندى با جمعى از مخلصان او به قتل رسانيد و
هامش
( 1 ) . ش : دربار .
( 2 ) . شعر از حافظ .