مقتضاى صلاح وقت دست از محاصره بازداشته به جهاين رفت و حقيقت حال به سلطان پيغام داد . سلطان در غضب رفته « 1 » به نفس نفيس با كوكبهء پادشاهى از بلدهء دهلى بدان جانب نهضت فرمود و چون به تلپت « 2 » رسيد ، چند روز در آنجا مقام كرده و هرروز به صحرا مىرفت و شكار قمرغه مىنمود . روزى به رسم معهود به شكار رفته بود ، چون بىگاه شد نتوانست به لشكرگاه رسد « 3 » بيرون ماند و روز ديگر پيش از طلوع آفتاب فرمان داد كه مردم به شكار « 4 » قمرغه مشغول شدند و خود با چند كس در گوشهاى رفت و بر بلندى بنشست كه چون قمرغه طيّار شود ، شكار كند ، ناگاه سليمان شاه برادرزادهء سلطان علاء الدّين كه اكتخان خطاب داشت و وكيل در بود ، همان قضيهء سلطان جلال الدّين « 5 » به خاطر آورده با چند سوار نومسلمان كه چاكر قديم او بودند سيركنان [ 186 ] درآمد و قصد سلطان نمود . چون سلطان را به تير گرفتند ، سلطان از بلندى آمده همان بلندى را سپر ساخت و اندك تلاشى كرده چون دو زخم تير به بازوى او رسيده بود ، خود را به مرگ انداخت . اكتخان خواست كه از اسب فرود آمده سر از تن جدا سازد ؛ جماعت پيادگان كه گرد سلطان بودند پيش دويده خود را به لباس موافقت و بيعت به او وانموده گفتند كه كار سلطان تمام شده است . اكتخان به قول ايشان اكتفا « 6 » كرده ، به تعجيل تمام ، به لشكرگاه شتافت و به بارگاه سلطان سواره در رفته بر تخت نشست و آوازه انداخت كه سلطان را به قتل رسانيديم « 7 » . و مردم گمان بردند كه راست مىگويد . هركس به محلّ و مرتبهء خود آمده نزد او ايستادند و تهنيت و بيعت در كار شد . نقيبان فرياد زدند « 8 » و مقربان قرآن خواندند و مطربان سرود گفتن گرفتند . اكتخان كه جوانى بىحوصله بود ، خواست كه در ساعت درون حرم رود . ملك دينار خرّمى كه با جماعت خود مسلّح و مستعد بر در حرم نشسته بود نگذاشت و گفت : « تا سر سلطان ننمايى تو را در حرم نگذارم . »
هامش
( 1 ) . ش : « رفته » ندارد .
( 2 ) . تلپتTilpatپ : تبليب . ش : تبلپت .
( 3 ) . ش : رسيد .
( 4 ) . پ : ش . ندارد ، از پت افزوده شد .
( 5 ) . ش : سلطان جلال الدّين و سلطان علاء الدّين .
( 6 ) . پ : وفا .
( 7 ) . پ : رسانيدند .
( 8 ) . ش : كردند .