ركن الدّين ابراهيم را حركت المذبوحى به خاطر رسيده با جمعيّت خود بيرون آمد و صفآرايى كرده اندك شوخى نمود [ و چون خود را مرد ميدان او نديده برگشته به دهلى آمد و همان شب اكثر امراى جلالى از او جدا گشته به سلطان علاء الدّين ] « 1 » پيوستند . سلطان ركن الدّين سلامتى را در فرار ديده مقدارى زر از خزاين برداشت و مادر و حرمها را همراه گرفته به اتّفاق ملك رجب « 2 » و ملك قطب الدّين علوى و احمد چپ و امير جلال تلنگانى « 3 » راه ملتان پيش گرفت و سلطان علاء الدّين در صحراى سيرى فرود آمده لشكرگاه ساخت و بعد از آنكه اكابر و اصاغر شهر به خدمت رسيده اداى تهنيت نمودند و خطبه و سكّه و ساير رسوم پادشاهى به تقديم رسيد ، با كوكبه و دبدبهء عظيم ، در اواخر سنهء خمس و تسعين و ستمائه [ 695 / 1296 م ] در درون دهلى شده بر تخت پادشاهى بنشست . و از آنجا به كوشك لعل آمده آن را دار السّلطنه ساخت . در شهر جشنها كردند و قبّهها بستند و شراب در كوچهها سبيل شده كار لهو و لعب رواج گرفت . سلطان از غرور دولت و مستى جوانى در عيش و طرب كوشيده خلايق را به مال و زر چنان فريفت كه همه راغب و مايل او گشته قبح قتل سلطان جلال الدّين از دلها محو شد .
بيت
سخاوت مس عيب را كيمياست * سخاوت همه دردها را دواست
آنگاه در تقويت اعوان و انصار خود كوشيد و هريك را به شغلى و خطابى نوازش نموده « 4 » پرگنات و ولايات را تقسيم نمود . خواجه خطير را ، كه به نيكى ذات و پسنديدگى صفات اشتهار داشت ، وزارت داد و قاضى صدر الدّين [ 179 ] عارف را كه به صدر جهان مخاطب بود قضاى ممالك و منصب خطابت و خطاب سيّد اجلّ شيخ الاسلام ارزانى فرمود و ديوان انشا به عهدهء عمدة الملك ملك حميد الدّين و ملك عز الدّين شد . و از اينكه ملك عز الدّين به فضايل صورى و معنوى آراسته بود به تقرّب خود اختصاص بخشيد و نصرت خان را ، كه نايب ملك بود ، كوتوال شهر
هامش
( 1 ) . پ : ندارد ، از ش تكميل شد .
( 2 ) . ش : راجب .
( 3 ) . پت : بلكان .
( 4 ) . ش : فرموده .