مرغكى ار كرد دل مور ريش * يافت همان لحظه مكافات خويش
تا بتوانى به كسى بد مكن * نيك زى « 1 » و دشمنى خود مكن
پند نيازى بشنو زينهار * تا نخورى خون ز يد روزگار
از ثقات مروى است كه در وقت آمدن سلطان جلال الدّين به كرّه ، ملك علاء الدّين خدمت شيخ كرك مجذوب ، كه در قصبهء كرّه مدفون است ، رفت « 2 » و از روى نياز خدمت نمود ، مجذوب سر برآورده گفت كه :
هركس كه بكند با تو جنگ * سر در كشتى تن در گنگ
القصّه ، چتر سفيد سلطان جلال الدّين را بر سر ملك علاء الدّين افراشته نداى سلطنت دردادند . و جماعتى كه در قتل سلطان جلال الدّين با ملك علاء الدّين همداستان بودند ، در اندك مدّت ، به بلاى عظيم گرفتار گشته به درك اسفل هبوط نمودند . محمود « 3 » پسر عالم بعد يك سال مجذوم « 4 » گشت و اندامش جوشيده لخت لخت گوشت از بدنش ريخت و اختيار الدّين هور ديوانه شد در وقت جان كندن نعره زده مىگفت : « سلطان جلال الدّين تيغ در دست سر من مىبرد . و الماس بيگ و ديگران كه به اميد فراوان مرتكب آن امر شنيع شده بودند ، و فتنهانگيزى از پيش ايشان بود ، در مدّت سه چهار سال ، آنچنان مستأصل و هلاك گرديدند كه هم در عهد سلطان علاء الدّين اثرى از آثار آن جماعت نماند . و سلطان علاء الدّين اگرچه چندى جهان به كام خويش گذرانيد ، امّا آخر فلك مكّار پيش پاى زد كه خانومان او هم [ 177 ] خراب شد « 5 » . فرزندان خود را بند كنانيده و مقرّبان معتبر خود را كشانيد .
غلام و پرورده و برآوردهاش آنچه در حيات و ممات آن پادشاه بر سر فرزندان و خانوادهء او آورد در هيچ گبرستان و كفرستان واقع نشده
إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ
« 6 » .
چون خبر شهادت سلطان جلال الدّين به ملك احمد چپ « 7 » ، كه سركردهء لشكر بود ، رسيد ، از همانجا بازگشته به دهلى آمد و ملكه جهان ، حرم سلطان
هامش
( 1 ) . پت : نيك سازى .
( 2 ) . پ : دريافت .
( 3 ) . پت : « محمود » ندارد .
( 4 ) . پ : مفروض .
( 5 ) . ش : از دست او خراب شد .
( 6 ) . آل عمران ( 3 ) آيهء 13 : و صاحبنظران را در اين عبرتى است .
( 7 ) . پ : حبيب . طبقات اكبرى ، 1 / 137 : حب .