تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فرشته از آغاز تا بابر ( فارسى ) — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠
بگشود ، لحظه‌اى به فراغت نغنوده فتنهء خفته بيدار كرد و دنيا و آخرت در سر آن كار كرد . نظم
سراى آفرينش سرسرى نيست * زمين و آسمان بىداورى نيست درانديش اى حكيم از كار ايّام * كه پاداش عمل‌ها شد سرانجام
اژدهاى ارّه اگر جمشيدخوار است ، هرموى بر تن ضحّاك از بيم فريدون مار كردار است . سر ايرج اگر در پا فتاده است ، تيغ منوچهر سر سلم و تو را آماده است . سر سياوش اگر در تشت است ، خون افراسياب تخم لالهء دشت است . جگر دارا اگر به تيغ نزديكان شكاف شكاف است ، دار سياست سكندرى پايدار است . خسرو اگر در خاك و خون است حال شيرويه هم دانى كه چون است . سلطان معزّ الدّين اگر غريق بحر خون است ، شنيدى كه آب گنگ از خون سلطان جلال الدّين به چه لون است . احوال كشنده‌هاى پادشاه جلال الدّين اگر به خاطر آورى دانى كه نقد منظوم نيازى كرمانى تمام‌عيار است . نظم
صبح چو خورشيد علم برفراشت * نقش دگر گردش اختر نگاشت تاخت چو بر سطح زمين و زمان * فيض رسان گشت به بحر و به كان تا كه ز اطوار قضاوقدر * مور ضعيفى به يكى رهگذر بود زناسازى نفس لئيم * از پى يك دانه در آن ره مقيم سعىكنان هرطرفى مىشتافت * تا ز قضا دانه و مقصود يافت دانه‌كش از ره چو برون پا نهاد * چشم يكى مرغ برو اوفتاد حملهء بيداد بر آن مور كرد * روز بر آن چون شب ديجور كرد برد چو منقار به خون خوردنش * كرد تقاضاى فروبردنش تا شده آن مور به حلقش فرو * مرغ دگر حمله‌ور آمد برو كرد ورا بال به چنگال بند * تا سرش از گزلك منقار كند