مىرسيد ، علاء الدّين سر در جهان نهاده رفته بود با وجود آن هنوز اندك رعبى به خاطر دارد ، اگر سلطان را با چندين سوار مستعد ببيند احتمال دارد كه متوهّم شود و باز قصد آوارگى نمايد . » سلطان سادهلوح حرف او را صواب پنداشته فرمود تا سوارانى كه در كشتىها همراه بودند ، همانجا توقّف نمايند و خود با چند تن از خواصّ با يك كشتى پيشتر روان شد ، چون پارهاى راه طىّ شد ، باز الماس بيگ غدّار زبان مكر گشاده گفت : « چون برادر من نزديك رسيده است اگر او اين چند كس را كه در خدمت سلطان حاضرند مسلّح و مستعد ببيند ، يمكن كه از كمال توهّم از عنايت سلطان مأيوس گردد . » سلطان فرمود تا همه سلاحها از خود دور كنند و چون نزديك به كنار رسيدند ، نزديكان سلطان از دور لشكر علاء الدّين را مسلّح و مستعد ديده بر مكر و غدر علاء الدّين يقين حاصل شد و دانستند كه الماس بيگ در چه كار است . ملك خرّم وكيل در « 1 » الماس بيگ را گفت كه « ما برحسب التماس لشكرها از خود جدا كرديم و سلاحها گشاديم امّا شما مستعد جنگ مىنماييد . ؟ » الماس بيگ گفت كه « برادر من مىخواهد كه لشكر خود را آراسته مسلّح و مستعد در نظر سلطان درآرد و مجراى خدمت « 2 » خود كند . » سلطان به حكم اذا جاء القضاء عمى البصر « 3 » در اين وقت هم اصلا پى به مكر و غدر ايشان ، كه بر خرد و بزرگ روشن شده بود ، نبرد و اينقدر به الماس گفت : « من چندين راه پيموده و روزهدار نزد علاء الدّين آمدهام او نمىكند كه بر زورق نشيند و به استقبال شتابد . » الماس بيگ غدّار در جواب گفت :
« برادر من نمىخواهد كه دست خالى سلطان را ملازمت كند و با اسباب پيشكش از فيل و اسب و اموال و جواهر مىخواهد خدمت نمايد و اسباب افطار نيز ترتيب داده اميدوار است كه سلطان در خانهء او افطار كند « 4 » تا به اين شرف از اقران و اكفا ممتاز شود . » و سلطان جلال الدّين غافل در كشتى مصحف مىخواند تا وقت عصر
هامش
( 1 ) . پ : وكيل .
( 2 ) . ش : « خدمت » ندارد .
( 3 ) . چون قضا بيايد بينايى نابينا شود ( خزينة الامثال ، ص 19 ) .
( 4 ) . ش : افطار ترتيب داده فرمايد .