او را بىفرمان سلطان به ولايت ديوگير بردند . [ كس ] « 1 » چه داند كه چه در خاطر دارد ؟
كوچ سلطان به جانب چنديرى كه بر سر راه علاء الدّين است ، موافق وقت است و متضمّن فوايد نامحصور ، چه كه چون خبر « 2 » نزديك رسيدن لشكر فيروزى اثر محقّق او گردد ، بنابر آنكه سپاهيان از سفر دورودراز معاودت كردهاند و از زروزيور گران بار شده مشتاق خانههاى خودند و جنگ را آماده نيستند و سرعت سير و توقّف در كوهستان ، به واسطهء زيادتى احمال و اثقال و افيال ، او را ممكن نيست ، بالضّروره به درگاه آمده پيرامون خيال ديگر نخواهند گشت و آنچه آورده به طوع و رغبت پيش تخت خواهد گذرانيد . سلطان فيلان و نقود را كه اسباب حشمت است از او بستاند و غنايم ديگر را بر او مسلّم دارد و جماعت فتنهانگيز ملك چهجو و ملك فخر الدّين كه بعد از قتل سيّدى موله بر او جمع شدهاند هركدام را به طرفى انداخته خاطرش را به زيادتى اقطاع خرسند و شاد سازد و بعد از آن خواه او را به كرّه رخصت نمايد خواه به دهلى بيارد اختيار سلطان راست . ديگر رنجش خاطر علاء الدّين از زن خود و ملكه جهان اظهر من الشّمس است . در اين مدّت از ترس ملكه جهان كسى به عرض نرسانيده و اين معامله به آنجا انجاميده كه علاء الدّين مىخواهد « 3 » كه گوشه گيرد و در جايى دوردست بماند و از صاحب خاطر آزرده ايمن بودن از حزم به غايت دور است . اگر سلطان اين واقعه را حقير داند و به اصلاح اين نپرداخته به دهلى نهضت فرمايد و ملك علاء الدّين با چندين فيل و اسب و خزاين ، كه مايهء سلطنت و تكبّر است ، به كرّه رود و خود را دريابد همانا سلطان در زوال دولت خود كوشيده خانومان خويش خراب كرده و برانداخته باشد . »
بيت
بسى به كام دل دشمنان بود آن كس * كه نشنود سخن دوستان نيكانديش
هامش
( 1 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 2 ) . ش : « خبر » ندارد .
( 3 ) . پ : نخواهد .