همراه او آمده بودند ، نزديك كوشك طلبيده گفت : « اى درويشان ببينيد كه اين مرد « 1 » در حقّ من چه قسم ظلمى انديشيده است و چه قسم خللى مىخواهد به ظهور رساند . انصاف دهيد و حيف من از او بستانيد . » سنجرى « 2 » نام ، قلندرى بىباك كه غريق احسان او بود حقوق را به جاى آورده بىتأمل برجست و تن او را به استره و جوالدوز مجروح ساخت . سيّدى موله فرياد برآورد كه از اينكه مرا زودتر به مبدأ مىرسانيد از كشتن خود خوشحالم و آزرده نيستم ، فامّا آزار طايفهء درويشان شوم است و ميمنت ندارد و ، عنقريب ، مكافات آن به تو و دودمان تو خواهد رسيد .
سلطان جلال الدّين در كشتن او متردّد « 3 » و متفكّر گشت . در اين اثنا ، شهزاده اركلى خان كه از ممرّ پسرخواندگى خان خانان به او عداوت داشت تعجيل نموده از بالاى كوشك به فيلبان اشارت كرد [ تا در لحظه ] « 4 » فيل بر او دوانيده كارش به اتمام رسانيد .
بيت
به مردى كه ملك سراسر زمين * نيرزد كه خونى چكد بر زمين
ضياء الدّين برنى 233 ، مؤلّف تاريخ فيروزشاهى « 5 » كه خود را صادق القول مىداند مىگويد كه من در آن روز در دهلى بودم ياد دارم كه بعد از كشتن سيّدى موله آنچنان بادى سياه برخاست كه جهان تاريك گشت و زمانى نيك كسى كسى را نمىديد . و در آن سال كه تسعين و ستمائه [ 690 / 1291 م ] باشد در دهلى و سوالك باران كم شد و قحط افتاد ، چنانچه هندوان وقت ، از گرسنگى جماعت جماعت يك جا شده خود را در آب جون مىانداختند و غرق مىشدند .
هامش
( 1 ) . ش : سيد .
( 2 ) . طبقات اكبرى ، 1 / 127 : بحرى نام قلندرى .
( 3 ) . تاريخ مباركشاهى ، ص 66 : دو نفر قلندر و يك حيدرى درآمدند و كارد بكشيدند محاسن مبارك سيدى پاك دين با زنخ فرود آورند و سوزن جوالقيان در پهلوى راست زدند . سيدى پاك دين بنشست . سنگ مهره آنجا افتاده بود برگرفتند بر سر سيدى بزدند . آنگاه اركلى خان اشارت كرد تا پيل برانند پيل درآمد سيدى را پارهپاره كرد .
( 4 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 5 ) . تاريخ فيروزشاهى ، ص 212 .