در آن ايّام كه سلطان جلال الدّين از سرجاندارى برآمده عارض ممالك سلطان معزّ الدّين شد ، امير خسرو را نوازشها فرموده نوكر گرفت و مواجب خوب [ به جهت او مقرّر كرد ] « 1 » و جامهء خاصّهء خود را به او داد . و چون پادشاه شد از جمله [ 160 ] مقرّبان خود گردانيده شغل مصحف « 2 » دارى و منصب امارت داد و به جامه و كمربند سفيد ، كه مخصوص امراى كبار بود ، اختصاص بخشيد . و در سال دوم از جلوس ، ملك چهجو ، برادرزادهء سلطان بلبن ، به استظهار امير على سرجاندار « 3 » حاكم اوده ، كه او را حاتم خان « 4 » مىگفتند ، در ولايت كرّه خطبه و سكّه به نام خود كرد و چتر بر سر گرفته خويش را سلطان مغيث الدّين خواند . و ساير ملوك بلبن كه در آن طرف جاگير داشتند و زمينداران آن ديار و راجههاى نامدار موافقت با وى نمودند و او با لشكر بسيار از سواره و پياده متوجّه دهلى شد . و چون اين خبر به سمع سلطان جلال الدّين رسيد ، ولد خود اركلى خان را با فوجى از خلجيان كه در شب تار ديدهء مور و مار به پيكان تير آبدار مىدوختند ، قراول ساخته ، پيشتر فرستاد و خود در عقب به فاصلهء دوازده كروه آهستهآهسته مىرفت تا آنكه اركلى خان و ملك چهجو به يكديگر رسيدند جنگ اتّفاق افتاد و ظفر و فيروزى شامل حال اركلى شده ملك چهجو روى به وادى هزيمت نهاد ، و اركلى خان تعاقب كرده امير على [ سرجاندار و جمعى ديگر از مشاهير دولت بلبنى را اسير ساخته دو شاخهها در گردن انداخته و بر شتران سوار كرده ] « 5 » پيش پدر فرستاد . چون نظر سلطان جلال الدّين بر شترسواران افتاد چشم پوشيده فرياد برداشت كه اين چه قباحت است كه كردهايد و مردمان عزيز را به اين وضع آوردهايد ؟ بفرمود كه آنها را از شترها فرود آورده دوشاخهها برداشتند و چند كس را كه نزد سلطان بلبن قدر و منزلت داشتند به حمّام فرستاد تا بدن شسته خلعتهاى خاصّ پوشانيده عطرها ماليدند و خود در بارگاه ، مجلس
هامش
( 1 ) . پ . ش . پت . س : ندارد ، از ن ، 1 / 90 افزوده شد .
( 2 ) . ش : كرم .
( 3 ) . م ، 1 / 156 ، ن ، 1 / 90 : ميرجاندار .
( 4 ) . پت : قايم خان .
( 5 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .