كوچك را قدر خان ناميد و هريكى را [ ولايتى از ] « 1 » ولايات هندوستان ارزانى داشته درى و درگاهى براى ايشان پديد آورد . و ، همچنين ، برادرزادههاى خود ، علاء الدّين و الماس بيگ ، را كه آخر خطاب الغ خان يافت و پدر ايشان شهاب الدّين مسعود نام داشت ، تربيت كرد . علاء الدّين را از امراى بزرگ و الغ خان را آخر بيگ ساخت و ملك احمد چپ ، خواهرزادهء خود را باربك و ملك خرّم را وكيل در و خواجه خطير را وزير ممالك و ملك فخر الدّين « 2 » را كوتوال گردانيد . و چون حكايت خداپرستى و حلم و حيا و عدل سلطان جلال الدّين منتشر گشت ، اعيان و معارف دهلى ، كه شصت سال خدمت سلاطين اتراك كرده از خدمت خلجيّه ننگ و عار مىداشتند « 3 » ، دل بر سلطنت او نهاده به شهر نو آمدند و بيعت كرده ملازمت اختيار نمودند . و بعد از آنكه ميان خاصّ و عامّ سكونتى و آرامى پديد آمد ، سلطان با كوكبه و دبدبهء پادشاهى ، با لشكر آراسته ، متوجّه دهلى گشت و چون به دولتخانه رسيد ، دو ركعت نماز شكرانه گزارده بر تخت سلاطين ماضيه بنشست و به آواز بلند گفت :
« چگونه از عهدهء شكر الهى بيرون توانم آمد كه پيش تختى كه سالها سر بر زمين نهادهام پاى بر آن گذاشته به امر سلطنت قيام مىنمايم و يارانى كه در مرتبه همچو من و صد برابر من ، دست در كمر پيش من ايستادهاند . » پس از آنجا به كوشك لعل ، كه محل خاصّ سلطان غياث الدّين بود ، رفته به درگاه ، به رسم قديم ، از اسب فرود آمد . ملك احمد چپ عرضه داشت كه چون كوشك از سلطان است چرا بر درگاه [ فرود ] « 4 » بايد آمد ؟ سلطان فرمود : « در همه حال عزّت ولىنعمت خود نگاهداشتن واجب است . » ملك احمد گفت : « سلطان را در اين منزل ، كه دار الاماره است ، سكونت بايد كرد . » سلطان جواب داد كه « اين كوشك را سلطان بلبن در ايّام خانى خود بنا فرموده بود اكنون ملك اولاد اوست مرا در اين حقّى نيست . » ملك احمد
هامش
( 1 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 2 ) . ش : ملك الامرا ملك فخر الدّين .
( 3 ) . ش : داشتند .
( 4 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .