به يك جامخانه تن شاه را * بپيچيده آن قوم وحشتگرا
بكردندش آنگه لگدمال زود * فلك طرفه بازى به خسرو نمود
چنين بازى اين گنبد نيلگون * نمايد در اين دير ششدر فزون
كشاند شهان را به دست خسان * سران را كند عاجز ناكسان
سر تاجداران به خاك افگند * تن سركشان در مغاك افگند
از آن رو در اين عالم بىوفا * نبستند دل اهل ملك ولا
سر از تاج شاهى و گردنكشى * كشيدند با صد رضا و خوشى
نه امّيد از عالم خاكشان * نه بيمى ز دَوران افلاكشان
آنگاه ملك جلال الدّين خود را سلطان جلال الدّين خواند و ملك چهجو « 1 » را كه برادرزادهء سلطان غياث الدّين بلبن بود و خود را وارث ملك مىدانست ، ولايت كرّه به اقطاع او داده روانهء آنجانب [ 157 ] ساخت . و در ساعتى كه منجّمان خوش كرده بودند با شوكت و عظمت پادشاهانه به قصر معزّى كه در كيلوكهرى بنا كرده بود آمده نزول اجلال فرمود و كيومرث را از ميان برداشته ، به فراغ خاطر ، به حكومت اشتغال نمود . و پادشاهى دهلى از تركان ، كه غلامان سلاطين غور بودند ، به سلسلهء خلجيّه انتقال يافت و اين حالات در اواخر سنهء سبع و ثمانين و ستمائه [ 687 / 1288 م ] به وقوع پيوست . مدّت سلطنت معزّ الدّين كيقباد سه سال و كسرى بود و البقاء للملك المعبود .
ذكر سلطنت « 2 » سلطان جلال الدّين فيروز شاه خلجى
نظام الدّين احمد در تاريخ خويش مرقوم گردانيده « 3 » كه در يكى از تواريخ معتبر
هامش
( 1 ) .Chahju( 2 ) . ش : « سلطنت » ندارد .
( 3 ) . طبقات اكبرى ، 1 / 116 .