از ميان بردارد و چون فكر صايب نتوانست نمودن ، به مكابره پيش آمده گفت : تو را به ملتان بايد رفت و مهمّات آنجا سرانجام بايد داد . ملك نظام الدّين دانست كه سلطان قصد دفع او دارد در رفتن تعلّل نموده عذر آورد و مقرّبان چون بر انحراف مزاج سلطان اطّلاع يافتند و هميشه خواهان هلاك او بودند ، بىحكم سلطان ملك نظام الدّين را به زهر كشتند و ملك جلال الدّين فيروز بن ملك يغرش خلجى را ، كه نايب سمانه و سرجاندار درگاه بود ، به موجب فرمان سلطان از سمانه طلبيده خطاب شايسته خان دادند و عارض ممالك گردانيده اقطاع بر آن حواله نمودند و ملك ايتمركچهن را باربك و ملك ايتمرسرخه را وكيل در « 1 » ساخته ساير اشغال را در ميان يكديگر قسمت نمودند . در اين وقت انحراف مزاج سلطان بيشتر شده منجر به لقوه و فالج گرديد و صاحب فراش گشته يكبارگى از كار ماند و امراى صاحب شوكت را آرزوى سلطنت شده در هر سر سودايى و در هر دل تمنّايى پديد آمد و ، عجالة الوقت ، اتّفاق كرده كيومرث پسر سلطان معزّ الدّين را ، كه طفل سه ساله بود ، از حرم بيرون آوردند و سلطان شمس الدّين [ خطاب كرده بر تخت نشاندند « 2 » و دو فرقه شدند . يكى فرقهء خلج و ايشان بالتمام همراه ملك جلال الدّين فيروز در بهادرپور ] « 3 » فرود آمدند و ديگر فرقهء اتراك و ايشان كيومرث را با خود برداشته ، به سركردگى ملك ايتمركچهن و ملك ايتمر سرخه ، در صحراى جبوترهء ناصرى نزول نمودند و كيقباد در كوشك كيلوكهرى رنجور و بىتاب با جمعى از اطبّا مىبود و از آنجا كه رسم زمانه است ، در چنين اوقات البتّه فتنه در ميان آيد اتّحاد [ 156 ] و اتّفاق در گوشهاى منزوى گشته عزيز الوجود مىگردد ، هر آيينه خوانين ترك اراده نمودند كه چون كيومرث در دست ماست ملك جلال الدّين و ساير امراى خلج و غيره كه از اصل تركان نيستند مستأصل گردانيده مهمّات سلطنت را ماها كه « 4 » تركانيم متمشّى سازيم و بيگانه را در ميان دخل ندهيم و تذكره به نام ايشان نوشتند و در سر تذكره
هامش
( 1 ) . ش : وكيل دربار .
( 2 ) . ش : « بر تخت نشاندند » ندارد .
( 3 ) . پ . ش : ندارد ، از پت افزوده شد .
( 4 ) . ش : كه ما .