اين نصايح گفته به هاىهاى بگريست و پسر را در كنار گرفته وداع كرد و در وقت كنار گرفتن به گوشش آهسته گفت كه نظام الدّين را [ 154 ] زودتر از ميان بردار كه اگر فرصت يابد تو را يك روز نگذارد . اين بگفت و گريهكنان به منزل خود رفت و آن روز طعام نخورد و با محرمان خود گفت : « امروز پسر و ملك دهلى را وداع آخرين كردم . » و مآل حرام او چنان است كه سلامتى خود را منحصر در متابعت پادشاه دهلى ديده با سلطان جلال الدّين و سلطان علاء الدّين و سلطان قطب الدّين اظهار اطاعت كرده و چتر و خطبه از خود دور كرده همچو ساير امرا سلوك مىنمايد « 1 » . سلطان تغلق شاه در آن مدّت كه از دهلى به بنگاله رفت ، سلطان ناصر الدّين بغرا خان استقبال كرده لوازم پيشكش به تقديم رسانيد . تغلق شاه ترحّم فرموده باز ولايت لكهنوتى ، با اضافه گور و بنگاله ، به او عنايت فرمود و ديگر بار چتر و دورباش داده در تعظيم او كوشيد .
الغرض ، بعد از آنكه سلطان معزّ الدّين از پدر جدا شده از اوده به جانب دهلى نهضت فرمود ، چند روز پاس وصاياى پدر نموده و جانب شرم و حياى مردم خود را از عيش و طرب بازداشت ، ليك چون صيت مجالس جشن سلطان به اطراف و اكناف رسيده بود ، طايفه [ طايفه ] « 2 » لوليان شيرينكار و طربپيشگان روزگار به درگاه مىآمدند و هرروز خود را آراسته و مستعد صحبت ساخته در گرد و پيش او جلوه مىدادند و انتظار ملازمت مىكشيدند . سلطان چون دلدادهء صحبت اين طايفه و جانباختهء هواى اين جماعت بود ، شوق شاهد و شراب ، جبلّى او شده با آنكه مىخواست كه نصايح پدر را پاس دارد ، امّا زمان زمان عنان دل از دست مىداد و لحظهلحظه آتش شوق غليان نموده بىاختيار دزديده نگاهى بر سر حلقهء « 3 » پرى رخسار نازنينان مىكرد و به گوشهء چشم التفاتى به حال ايشان مىنمود ، ناگاه لولى بچّهاى « 4 » به آهنگ و شنگ ، كه سرآمد نازنينان و سرحلقهء پرىرويان بود ، كلاه مكلّل
هامش
( 1 ) . پ . ش : مىنمود .
( 2 ) . پ : ندارد ، از ش تكميل شد .
( 3 ) . ش : « سرحلقه » ندارد .
( 4 ) . ش : « بچهاى » ندارد .