تخت دهلى نشستى به غايت خوشوقت شدم و پنداشتم كه ملك دهلى به من رسيد ، امّا چون حكايت غفلت و بىخبرى تو شنيدم حيران ماندم كه تا امروز چگونه سلامت ماندهاى و من خود دو سال است كه تعزيت تو و خود مىدارم و ملك دهلى و لكهنوتى را در معرض زوال مىبينم . به تخصيص از آن روز كه شنيدم بندگان پدر مرا ، كه پروردهء نعمت او و مخلص و خيرخواه « 1 » تو بودند [ كشتى و از كشتن ايشان اعتماد ديگران از تو برخاست ، اكنون هيچگونه توقّع و رجايى مرا در ملك نمانده ، اى پسر آنچه من مىبينم و مىشنوم تو نمىبينى و نمىشنوى . اينقدر بينديش كه برادر مهين من ، كه شايستهء جهاندارى بود ، در حيات پدر شهيد شد و پسر او را كه شايستهء سلطنت و بازوى تو بود ] ، « 2 » به گفتهء نادولتخواهان تلف كردى .
همينكه تو را بردارند ، ملك دهلى به دست قوم بداصل خواهد افتاد كه نام و نشان ما بر روى زمين نگذارند . اى پسر ، اگر تو بر خود رحم ندارى بر اولاد و اتباع خود رحم كن [ و خود را به بازى مده و غم خود بخور و اين نصيحت چند كه بر تو مىخوانم در عمل آر .
نصيحت اوّل اين است كه بر جان خود رحم كن ] « 3 » و در پى معالجهء نفس خود باش كه رنگ روى تو كه از گل لعل سرختر و سيرابتر بود ، از رنگ زردچوبه زردتر گشته و از افراط شهوت كه اينچنين ضعيف و نزار شدهاى خود را بازدار و گرد آن مگرد كه چون جان در خلل افتد از لذّات استيفا نتوان كرد .
نشايد پادشه را مست بودن * نه در عشق و هوس پيوست بودن
بود شه پاسبان خلق پيوست * خطا باشد كه باشد پاسبان مست
شبان چون شد خراب از بادهء ناب * رمه در معدهء گرگان كند خواب
در آيينى كه رسم ملكداريست * ثبات كارها در هوشياريست
نصيحت دوم آن است كه از كشتن ملوك و امرا احتراز نمايى تا اعتمادى كه
هامش
( 1 ) . ش : مخلص و خيرخواه و مخلص .
( 2 ) . پ : ندارد ، از ش آورده شد .
( 3 ) . پ : ندارد ، از ش تكميل شد .