دانست « 1 » كه پسر اصلاحپذير نيست و احوال او نه بر وضع جهاندارى « 2 » است ، بعد از فوت سلطان بلبن ، به دو سال ، به قصد انتزاع ملك دهلى لشكر كشيد . چنانكه در مثنوى قران السّعدين « 3 » ، امير خسرو مىفرمايد :
يافت خبر خسرو مشرقپناه * ناصر حقّ وارث اين تختگاه
كافسر او را پسر انباز گشت * وين شرف از وى به پسر بازگشت
خشم بهسر كرد و علم بركشيد * ساختهء كين شد و لشكر كشيد
تند چون باد آمد از آن خارخار * از پى گل گشت به سوى بهار
سلطان معزّ الدّين كيقباد چون خبر توجّه پدر و وصول او به بهار شنيد ، او نيز ساختگى لشكر « 4 » كرده متوجّه آن حدود شد و در عين گرمى هوا به لب آب كهكر رسيده فرود آمد و سلطان ناصر الدّين از استماع اين خبر از بهار به كنار آب سرو « 5 » رسيده نزول نمود .
نظم
نصب شد اعلام شهنشاه دهر * بر لب كهكر به حوالىّ شهر
كهكر از اين سو و سرو زان طرف * از تف لشكر به لب آورده كف
كرده صفى بر [ لب ] آب روان * سور به هم پهلوى هرپهلوان « 6 »
تيغ زن مشرق از آن سوى آب * كرد چو روشن كه رسيد آفتاب
بر لب آب آمد و آراست صف * تافت دو خورشيد ز هر دو طرف
الغرض « 7 » ، بعد از حصول قرب جوار سلطان ناصر الدّين خاطر از استخلاص دهلى پرداخته طالب صلح و ملاقات گرديد « 8 » . سلطان معزّ الدّين به اغواى ملك نظام الدّين از آن معنى ابا نموده عازم جنگ گشت و بعد از آنكه سه روز از طرفين
هامش
( 1 ) . ش : « و چون دانست » ندارد .
( 2 ) . ش : جهانداران .
( 3 ) . ش : « در مثنوى قران السعدين » ندارد .
( 4 ) . ش : « لشكر » ندارد .
( 5 ) . تاريخ فيروزشاهى ، تصحيح عبد الرشيد ، ص 163 : سرجو ؛ تصحيح مولوى سيّد احمد خان ، ص 141 : آب سرو .
سرجوSarju- سريوSaryu- آب سرو .
( 6 ) . س . ن : بيت سوم ندارد .
( 7 ) . ش : القصّه .
( 8 ) . ش : شد .