بىخبرى او از امور جهاندارى از حدّ گذشت ، ملك نظام الدّين را هوس پادشاهى ، كه اصلا به حال او مناسبت نداشت ، در سر افتاده در آن باب فكرها مىانديشيد و با خود مىگفت كه بغرا خان به حكومت لكهنوتى قانع است و معزّ الدّين در عين بىخبرى است . كسى كه هست كيخسروست ، اوّل او را علاج بايد كرد و بعد از آن سلطان معزّ الدّين را به اسهل وجه از ميان برگرفته تاج شاهى بر سر بايد نهاد . پس از غايت پركارى و مكّارى با ملوك و خوانين معزّى طرح خصوصيّت انداخت و ايشان از تسلّط و تقرّب او ترسيده در جميع امور به حسب ظاهر خوشنودى او منظور داشتند و ملك نظام الدّين ايشان را از صميم قلب مطيع و منقاد خود تصوّر كرده در تمهيد مقدّمات دفع كيخسرو [ مشغول گرديد ] « 1 » و در تاريخ حاجى محمّد قندهارى و فتوح السّلاطين « 2 » كه عصامى « 3 » نام شاعرى احوال سلاطين دهلى را نظم كرده ، مذكور « 4 » است كه كيخسرو در ملتان خبر جلوس « 5 » عمّزاده و استيلاى نظام الدّين و ارادهء او را شنيده با تيمور خان مغول ، كه در غزنين بود ، رابطهء آشنايى و دوستى در ميان آورده به قصد طلب كمك و امداد جهت تسخير دهلى روانهء غزنين گرديد . تيمور خان ، چنانچه او تصوّر كرده و با خود قرار داده بود ، پيش نيامد و در اعزاز و اكرامش نكوشيد . كيخسرو دلگير گشته بعد از چندگاه از غزنين عازم مراجعت گشت و كسان پيش سلطان معزّ الدّين كيقباد فرستاد ، پيغام داد كه مرا از اطاعت و انقياد تو چاره نيست و يقين « 6 » حاصل است كه تو ، به نفسه ، كمال شفقت و محبّت به من دارى ، امّا بعضى از اهل غرض در مقام فساد و عنادند و هرلحظه خاطر اشرف را [ 150 ] از من منحرف مىسازند . اگر همان جاى پدر به من تفويض كنند و مرا يكى از دولتخواهان شمارند ، از عالم مروّت و دوستنوازى بعيد نخواهد بود . كيقباد گفت : « از تو عزيزترى ندارم . مضى ما مضى بايد كه دغدغهاى به خاطر خود راه
هامش
( 1 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 2 ) . فتوح السلاطين ، ص 88 - 184 .
( 3 ) . پ : عطا .
( 4 ) . ش : « مذكور » ندارد .
( 5 ) . ش : « جلوس » ندارد .
( 6 ) . ش : يقين من .