گرديد و بغرا خان ] « 1 » اين خبر شنيد ، به شتاب هرچه تمامتر به دهلى رسيد و مراسم تعزيت برادر بزرگ بهجاى آورده در تشفّى خاطر عاطر پدر كوشيد . سلطان گفت كه فراق برادر بزرگ تو مرا رنجور و ضعيف ساخته است و مىبينم كه وقت ارتحال نزديك رسيده در اين وقت جدايى تو از من ، كه جز تو وارثى ندارم ، از مصلحت دور است . پسر تو « 2 » كيقباد و پسر برادر تو كيخسرو خردند و از تجارب دنيا بيگانه ، اگر ملك به دست ايشان افتد ، از غلبهء جوانى و هواپرستى از عهدهء محافظت آن نتوانند برآمد و هركه بر تخت حضرت « 3 » دهلى بنشيند تو را اطاعت او بايد كرد اگر تو بر تخت دهلى متمكّن باشى ، حاكم لكهنوتى مطيع و منقاد تو خواهد بود . پس تو را بايد كه از من غيبت ننمايى . بغرا خان اطاعت كرده در خدمت پدر بود ، امّا همينكه ، فى الجمله ، اثر صحّت در پدر مشاهده كرد ، از فوت او مأيوس گشته تعجيل نمود و به بهانهء شكار از شهر برآمده ، بىرخصت سلطان متوجّه لكهنوتى گرديد . سلطان بلبن را اين معنى دشوارتر از مرگ محمّد خان آمده و از كثرت اعراض شكستهتر گشت . و بغرا خان هنوز به لكهنوتى نرسيده بود كه مرض قديم عود نموده يقين او شد كه از آن عارضه جانبرى نيست . پس در ساعت كسان فرستاده كيخسرو را از ملتان طلب داشت و ولايتعهدى به دو تفويض نموده « 4 » چون دريافت كه عمر عزيز نزديك است كه وداع كند ، ملك فخر الدّين كوتوال وزير و وكيل را پيش خوانده گفت : « من هميشه از بغرا خان آزردهخاطر بودم و از محمّد خان راضى و شاكر ، چه كه محمّد خان از روى اخلاص اطاعت و انقياد من مىورزيده از سخن من هرگز تجاوز نمىكرد به خلاف بغرا خان كه اكثر اوقات به سخن من كار نمىكرد و اگر مىكرد از ترس و خوف من بود نه از صميم قلب و خواهش طبيعت و من ، بنابر ضرورت و شفقت پدرى ، او را از لكهنوتى طلبيده وليعهد ساخته بودم . اكنون كه از او اين بىاندامى سر زده يكباره از اعمالش رنجيدهخاطر شدم ، بايد كه بعد از من
هامش
( 1 ) . پ : ندارد ، از ش تكميل شد .
( 2 ) . ش : « پسر تو » ندارد .
( 3 ) . ش : « حضرت » ندارد .
( 4 ) . ش : كرده .