گر به شكار مىروى جان منست خاك تو * خلوت خاك خوش بود جان من اين نخواهمت
حق تعالى و تبارك روح مطهّر مطيّب آن شاهزادهء غازى را به مدارج اعلا و مراتب و الا برساند و ، دمبهدم ، جام مالامال تجلّى جمال و جلال خودش بچشاناد و شفقت و مرحمت و عاطفت كه در حقّ اين شكستهء بىكس داشت سبب مزيد درجات و محو خطيّات او گرداناد ، آمين يا ربّ العالمين . »
و چون خبر شهادت محمّد خان سلطان به غياث الدّين رسيد ، قرين حزن و الم گشته لباس ماتم دربر كرد و چند روز در تعزيت نشسته ، كيخسرو ، پسر خان شهيد را ، كه جوان نوخاسته بود ، قائم مقام پدر گردانيد و چتر و امارت پادشاهى داده روانهء ملتان ساخت . كيخسرو به ملتان رسيده به سنّت پدر در آنجا اقامت كرد و مرهم لطف و احسان بر جراحت رعيّت و سپاه نهاده در محافظت سرحدّ به احسن وجه كوشيد ، امّا سلطان بلبن ، كه عمر او به هشتاد رسيده بود ، شكسته دل و خميده پشت گشت ، اگرچه به مردم آنچنان مىنمود كه من رضا به قضاى خدا داده از كشته شدن محمّد خان محزون و متأثّر نيستم ، ليك در شبها و خلوتها بىاختيار شده زارزار مىگريست و آه و ناله كشيده به زبان حال مىگفت :
نظم
ز گلبن ريخته گلبرگ خندان * چرا بر من نگردد باغ زندان
پريده از چمن كبك [ 147 ] بهارى * چرا چون ابر نخروشم به زارى
فرومرده چراغ عالمافروز * چرا روزم نگردد شب بدين روز
چون روزبهروز اثر ضعف و شكستگى ظاهرتر مىشد و سپاه غم و غصّه مملكت وجودش را پايمال جفا مىساخت ، كس به طلب بغرا خان به لكهنوتى فرستاد « 1 » . [ هنوز بغرا خان در راه بود كه ضعف منجر به بيمارى شد و صاحب بستر
هامش
( 1 ) . پ : به لكهنوتى به طلب بغرا خان .