رفت و فتوح و نذور گذرانيده در تعظيم ايشان كوشيد و زندانيان را كه به واسطهء مطالبهء مال محبوس بودند رها كرد و بقاياى رعايا كه در دفتر مانده « 1 » بود ، ببخشيد . و بعد از آن فرمود تا در بازارهاى دهلى دارها نصب كردند و بقيّة السّيف اسيران لشكر طغرل را كه از دهلى و لكهنوتى رفته به او پيوسته بودند ، بر آن دارها بركشند . اهل شهر به واسطهء آنكه اكثر اسيران خويش و پيوند ايشان بودند ، مغموم و محزون گشتند و گريه و زارى در كار شده قاضى لشكر كه از متّقيان عصر بود ، نزد سلطان رفت ، كلمات رقّتآميز در ميان آورد دل سلطان را نرم ساخت و بعد از آن در باب جماعت گناهكاران شفاعت نمود . سلطان به سمع قبول اصغا فرموده قلم عفو بر جرايم ايشان كشيد و پسر بزرگ او محمد سلطان « 2 » خبر مراجعت پدر والاگهر شنيده با تحف و نفايس از اندازه بيش « 3 » از ملتان به دهلى آمد . و سلطان از آمدن او خوشحال گشته انواع شفقت و مهربانى به ظهور رسانيد و سه چهار ماه گاه و بىگاه با يكديگر بوده صحبت و ملاقات را غنيمت مىدانستند و لحظهاى از همديگر جدا نمىشدند ، امّا چون خبر تاخت و تاراج مغول به سمع سلطان رسيد ، ناچار دل بر فراق پسر نهاده رخصت ملتان فرمود و در حين وداع به خلوت طلبيده گفت : « عمر من همه در ملكى و پادشاهى گذشته و مرا اقسام تجارب حاصل شده مىخواهم كه تو را وصيّتى چند كه لازمهء جهاندارى است بكنم كه بعد از من تو را به كار آيد .
وصيّت [ 142 ] اوّل آنكه چون بر تخت سلطنت جلوس نمايى ، امر جهاندارى كه در معنى خلافت خداى عزّ و جلّ است ، اندك و سهل ندانى و عزّت اين امر را كه بس بزرگ است به ارتكاب قبايح اعمال و رذايل اوصاف مبدّل نگردانى و مردم اراذل و لئام را در اين كار شريك خود نسازى .
بيت
سفيه فطرت را ره مده به ساحت قُرب « 4 » * لئام را نتوان منصب كريمان داد
هامش
( 1 ) . ش : « مانده » ندارد .
( 2 ) . ش : خان .
( 3 ) . ش : بيش از اندازه پيش .
( 4 ) . پت : مرقدش .