و لشكر او به غفلت تمام آرام گرفته پيلان و اسبان به چرا مشغولاند فرصت غنيمت شمرده از پشته فرود آمد و متوجّه بارگاه طغرل گشت . مردم را گمان كه ايشان از متعلّقان طغرلاند ، چون نزديك شدند شمشيرها كشيده « 1 » هركه را در بارگاه يافتند بكشتند و فرياد برداشتند كه دولت دولت سلطان بلبن . طغرل به خيال آنكه سلطان رسيد ، سراسيمه شده از راه طهارتخانه بيرون آمد و بر اسب بىزين سوار شده از كمال اضطراب به ياران خود نپيوست و خواست كه خود را در آبى كه نزديك لشكر بود زده بيرون رود و خود را گرد آورده به جاجنگر شتابد . قضا را ، از ناپيدا شدن طغرل امرا و سپاه او به هم خورده هركدام روى به جانبى « 2 » [ 140 ] نهادند و مقدر ، دنبال طغرل گرفته در كنار آب به او رسيد و تير شكارى به پهلوى او زده از اسب بينداخت و فرود آمده سر او را از تن جدا كرده و چون مردم او در طلبش متردّد بودند ، سر او را در زير خاك پنهان ساخته جسد او را در آب انداخت و جامههاى خود را كنده به جامه شستن مشغول شد در اين هنگام سلاحداران طغرل رسيدند و خداوند عالم خداوند عالمگويان [ طغرل را مىجستند و چون نيافتند راه فرار پيش گرفتند .
شعر
مر او را يكى تير زد بر جگر * فرود آمد از اسب و ببريد سر
چو شد ] « 3 » طغرل آنجا به غفلت « 4 » تلف * برآمد يكى شور از هرطرف
شكستند ياران طغرل تمام * هم از بىسرى جمله گشتند رام « 5 »
در اين اثنا ، ملك باربك بيگ برلاس رسيد و ملك مقدر پيش دويده بشارت فتح رسانيد . ملك باربك بيگ برلاس تحسين و آفرين او كرده سر طغرل را با فتحنامه به خدمت سلطان ارسال نمود و روز ديگر با غنايم و اسيران لشكر طغرل به ملازمت
هامش
( 1 ) . پ : كنده .
( 2 ) . پ : به خاطر .
( 3 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 4 ) . پت : به علّت .
( 5 ) . پ :هم از بىسرى جمله گشته بىدل تمام .