در تاريخ نظام الدّين احمد مسطور است « 1 » كه ناصر الدّين در [ 128 ] سال دو مصحف كتابت كردى و بهاى آن در وجه قوت خاصّهء خود مصروف داشتى . يك مرتبه چنان اتّفاق افتاد كه مصحفى كه سلطان نوشته بود يكى از امرا به بهاى زياد بخريد . چون سلطان از اين معنى آگاه شد حكم فرمود كه بعد از اين نوشتهء مرا خفيه به بهاى متعارف مىفروخته باشند .
و نيز منقول است كه سلطان هيچ كنيزى و خادمهاى براى منكوحهء خود نداشت و او براى سلطان طعام مىپخت . روزى به سلطان گفت كه از جهت نان پختن هميشه دست من آزار دارد ، اگر كنيزى بخرى كه او نان مىپخته باشد قصورى ندارد .
سلطان در جواب فرمود كه بيت المال حقّ بندههاى خداست مرا نمىرسد كه از آنجا دايهاى بخرم . صبر كن كه خداى تعالى تو را در آخرت جزاى خير دهد .
بيت
جهان خوابست پيش چشم بيدار * به خوابى دل نبندد مرد هشيار
روزى شخصى در اثناى قرآن خواندن به سروقت وى رسيد و نظر بر محلّى افتاد كه « فيهفيه » مكرّر بود ، به سلطان گفت يكى زياد است . سلطان ، فى الحال ، دوات و قلم طلبيده دور يك « فيه » حلقه كشيد . پس حاجت آن شخص روا كرده به خوشى بازگردانيد و بعد از رفتن او قلمتراش را گرفته حلقه را تراشيد ، غلامى حاضر بود گفت : « حلقه كشيدن چه بود و باز حكّ كردن چه . » سلطان گفت : « او محتاج آمده بود ، در آن وقت اگر مىگفتم غلط نيست ، عيب او ظاهر مىشد و منفعل مىگشت .
بنابرآن ، كشيدم و باز دور نمودم كه حكّ رقم كاغذ آسانتر است از حكّ غبار كدورت خاطر . »
و نيز مشهور است كه سلطان ناصر الدّين را نديمى بود محمّد نام ، سلطان را معتاد آن بود كه او را جز محمّد بانگ نكردى . ناگاه يك روز نديم را گفت كه
هامش
( 1 ) . طبقات اكبرى ، 1 / 77 .