گفت : « كه اى فلان ! به تحقيق بدان كه از آن زمان كه از راجههاى هند هزيمت يافتهام با زن خود در فراش عيش و عشرت نخوابيدهام و جامه را كه ملصق به بدن است تغيير نداده اين سال را به غم و حزن گذرانيدهام و امراى غور و خلج و خراسان را كه با وجود قديم الخدمتى مرا در معركه گذاشته فرار بر قرار اختيار كردند ، در اين مدّت به سلام خود نگذاشتهام و روى ايشان نديدهام . اكنون بر لطف ايزدى اعتماد كرده به قصد انتقام متوجّه ديار هندم و از امراى قديم خود كه من المهد الى العهد پروردهء اين خانداناند چشمداشت خدمت ندارم . » پير غورى از شنيدن اين حكايت زمين خدمت بوسيده گفت : « فتح و ظفر از ملازمان ركاب باد ، ان شاء اللّه تعالى ، در اين نوبت از امراى تو به نوعى جانسپارى و دولتخواهى به ظهور خواهد رسيد كه تلافى و تدارك فروگذاشت سابق شود و نام نيك بر صحايف روزگار بماند ، امّا اميدوارم كه سلطان رقم عفو بر جرايد جرايم اين جماعت كشيده به سلام خود راه دهد و به انواع الطاف خسروانه بنوازد تا از كردهء خويش نادم گشته سيّئات خود را به حسنات مبّدل سازند . » سلطان را تقرير دلپذير پير پسند افتاده تمامى امرا را به مجلس خود خواند و جشن و طوى بزرگ نموده هريك از ايشان را ، على حسب مراتبهم و تفاوت درجاتهم ، خلعت و كمر خنجر مرصّع ببخشيد و از خجالت و انفعال برآورده در باب كوشش در غزا سفارش بسيار نمود و روز ديگر از آن موضع كوچ كرده اعلام نصرت افراخته به ملتان رفت و امرايى كه در آن حدود در ايّام غيبت ، دولتخواهىها كرده بودند و با سپهسالار صوبهء لاهور سلوك مرضى خاطر نموده مانع شرّ راجههاى اطراف شده بودند ، پايهء دولت ايشان را برتر ساخته در جذب خواطر دقيقهاى مهمل نگذاشت .
و چون سراپردهء سلطانى به ظاهر لاهور رسيد ، قوام الملك ركن الدّين حمزه را ، كه از اعيان ملك و مشاهير دولت او بود ، به رسم حجابت به [ اجمير ] « 1 » نزد پتهوراى « 2 »
هامش
( 1 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 2 ) . ش . م ، 1 / 101 . ن ، 1 / 58 : « نزد پتهوراى » ندارد .