كوچ متوجّه است . سلطان شهاب الدّين فسخ عزيمت و مراجعت كرده استقبال نموده و در موضع تراين ، كنار آب سرستى كه هفت كروهى تهانيسر است و الحال به تراورى « 1 » 192 اشتهار دارد و چهل كروهى دهلى است ، مقابله و مقاتله واقع شده ميمنه و ميسرهء سلطان شهاب الدّين برشكسته و در قلب نيز چندان لشكرى نماند . در اين وقت يكى از مقرّبان به سلطان گفت كه امراى ميمنه و ميسره كه پروردهء نعمت اين خانداناند ، پاى ثبات متزلزل ساخته راه فرار پيش گرفتند و امراى افغان و خلج كه مقدّمة الجيش بودند و پيوسته لاف مردى و مردانگى مىزدند در معركه پيدا نيستند ، اگر عجالة الوقت عنان مراجعت به صوب لاهور معطوف سازند ، مناسب مىنمايد . سلطان را اين سخن موافق طبع نيامده شمشير از نيام كشيد و به اتّفاق لشكر قلب ، بر سپاه دشمن تاخته آغاز كارزار كرد .
بر آن تن كه زد خنجر سختكوش * درآمد سرش پاىكوبان ز دوش
به هرسو كه شمشير او كار كرد * يكى را دو كرد و دو را چار كرد
دوست و دشمن در ميداندارى و خنجرگذارى آفرين كردند و مراسم تحسين به جاى آوردند . ناگاه چشم كهندىراى ، سپهسالار دهلى ، بر سلطان افتاده فيل كوه پيكر كه بر آن سوار بود به جانب او راند . سلطان بىتوقّف دست به نيزه كرده متوجّه او شد و چنان در دهنش زد كه اكثر دندانهاى او بيفتاد . كهندىراى نيز كمال تهوّر و جلادت به تقديم رسانيده از بالاى فيل آنچنان زخمى بر بازوى سلطان رسانيد كه نزديك بود كه از اسب درآيد . خلجى بچهء پياده ، سلطان را دريافته از عقب او بر اسب نشست و سلطان را دربر گرفته از جنگگاه برآورد و به لشكرگاه امراى گريخته - كه به بيست كروهى بودند - رسانيد . و غوغا كه از شكست لشكر اسلام و پيدا نبودن سلطان در لشكريان بود ، فرونشست . و سلطان شهاب الدّين ، ممالك هند را به مردم معتمد سپرده به غور رفت و ، بنابر مصلحت وقت ، به افغانان هيچ نگفته و امراى
هامش
( 1 ) .Tarawari