و برخى ] « 1 » از مردم غور از شهر بيرون آمده و برابر بهرام شاه صف آراست . هنوز لوازم حرب به ظهور نرسيده بود كه غزنويّه سيف الدّين را گرفتند ، خوشطبعانه به بهرام شاه سپردند . بهرام شاه بفرمود تا روى سورى را سياه كرده و بر گاو ضعيف ناتوان ، كه به صد هزار تشويش قدم از قدم برمىداشت سوار كرده ، در [ 84 ] تمامى شهر گردانيدند . زنان و طفلان ، بلكه ريشسفيدان غزنين ، در عقب افتاده فرياد مىكردند و دشنام داده تمسخر مىنمودند . و بعد از گردانيدن به زشتترين عقوبتى به قتل رسانيدند و سر او را از تن جدا ساخته به عراق نزد سلطان سنجر فرستادند . و سيد مجد الدّين را كه وزير [ سيف الدّين ] « 2 » سورى بود ، نيز بر دار كردند . و چون اين خبر وحشت اثر به سمع علاء الدّين رسيد ، دود از نهادش برخاسته به عزم انتقام برادر با لشكر ستيزهگر متوجّه غزنين گشت ، امّا قبل از رسيدن او ، دست قضا طومار حيات بهرام شاه درنورديده ، پسرش خسرو شاه را به محنت پنجروزهء دنيا گرفتار داشت .
و به روايت مشهور چون خبر توجّه سلطان علاء الدّين مسموع بهرام شاه شد ، لشكر خود را جمع آورده از غزنين به عزم جنگ بيرون آمد و ايلچى پيش علاء الدّين فرستاده پيغام داد كه صلاح تو در آن است كه از اين ارادهء بىحاصل كه كردهاى نادم شده بازگردى كه چندين هزار پهلوان شيرافگن و فيلان آهنينتن براى استيصال تو مهيّا دارم . از مقابلهء من بپرهيز و [ دست ] « 3 » در دامن ستيز مياويز تا يكباره دودمان سلاطين غوريّه مندرس و منعدم نگردد . سلطان علاء الدّين گفت : « اين كار كه از بهرام شاه سر زده است ، علامت زوال دولت غزنويان است ، پادشاهان بر ممالك يكديگر لشكر مىكشند و بر همديگر دست يافته نفوس نفيسه را مستأصل مىسازند . امّا نه بدين رسوايى و فضيحتى . يقين كه زمانه براى مكافات و عبرت ، انتقام از تو خواهد كشيد و مرا بر تو ظفر خواهد بخشيد . بهرام شاه به فيلان خود ننازد كه اگر او فيل
هامش
( 1 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 2 ) . پ . ش . پت . س : ندارد . از ن ، 1 / 51 آورده شد .
( 3 ) . پ . ش . پت . س : از ن ، 1 / 51 آورده شد ندارد .