قطعه
به اينجا دير ماندم خوار گشتم * عزيز از ماندن دايم شود خوار
چو آب اندر شُمَر بسيار ماند * عفونت گيرد از آرام بسيار « 1 »
ذكر سلطنت شهاب الدّوله « 2 » و جمال الملّه محمّد بن سلطان محمود غزنوى
چون دست « 3 » يمين الدّوله محمود از تصرّف در امور دنيوى كوتاه گشت ، پسرش محمّد در گرگان بود و امير مسعود در سپاهان . امير على بن ارسلان كه خويش سلطان محمود بود ، امير محمّد را به غزنين طلبيده به موجب وصيّت سلطان مرحوم ، افسر سلطنت « 4 » بر سرش نهاد و او منصب سپهسالارى به عمّ خود ، يوسف بن سبكتگين ، و وزارت به خواجه ابو سهل احمد بن الحسن حمدونى « 5 » ارزانى داشت و در خزاين گشاده ، وضيع و شريف را بهرهور گردانيد . در زمان او ارزانى و رفاهيّت پيدا شده رعيّت و سپاهى آسوده شدند ، امّا با وجود آن دلهاى خلايق به پادشاهى امير مسعود راضىتر بود . بعد پنجاه روز از فوت سلطان محمود ، ابو النجم امير اياز بن ايماق با غلامان اتّفاق كرده و على دايه « 6 » را با خود يكى كرده « 7 » ، در روز روشن به مكابره به طويله درآمدند و بر اسبان خاصّه نشسته راه بست پيش گرفتند .
امير محمّد « 8 » واقف شده سونيدراى « 9 » هندو را ، كه از امراى معتبر بود ، با لشكر بسيار از
هامش
( 1 ) . در ديوان دقيقى ( ص 99 - 98 ) چنين است :من اينجا دير ماندم خوار گشتم * عزيز از ماندى دائم شود خوار
چو آب اندر شمَر بسيار ماند * زُهُونت گيرد از آرام بسيار( 2 ) . م ، 1 / 68 ؛ ن ، 1 / 39 : جلال الدين .
( 3 ) . ش . « چون دست » ندارد .
( 4 ) . پ : سلطان .
( 5 ) . م . 1 / 68 . ن . 1 / 40 : همدانى ؛ طبقات اكبرى ، 1 / 19 : حمدورى ؛ راحة الصدور ، ص 94 : حمدوى .
( 6 ) . طبقات اكبرى ، 1 / 19 : كسى نزد ابو الحسن على بن عبد اللّه كه او را على دايه گفتندى فرستاده او را نيز با خود متّفق ساختند .
( 7 ) . ش : ساخته .
( 8 ) . پت : « محمد » ندارد .
( 9 ) . زين الاخبار ، ص 195 : سوندهراى .