تعشّق زياد شده در همان شب جواهر بسيار بخشيد و از غايت مستى به خواب رفت . بامداد چون از خواب برخاست ، از كرده پشيمان شده مىنشست و برمىخاست و كسى را زهرهء آن نبود كه سخن گويد . حاجب على عنصرى را گفت :
« درون رو و خود را بنماى . » عنصرى درون آمد . سلطان او را ديده گفت : مىبينى مرا چه افتاده است . در اين باب چيزى بگو . عنصرى ، فى البديهه ، گفت :
رباعى
امروز كه زلف يار در كاستن است « 1 » * چه جاى به غم نشستن و برخاستن است
روز « 2 » طرب و نشاط و مىخواستن است * كاراستن سرو ز پيراستن است
سلطان را خوش آمد و بفرمود كه به جواهر سه بار دهن او را پر كنند . آنگاه مطربان را خواند و به شرب نشست . و فوت عنصرى در سنهء احدى و ثلثين و اربعمائه [ 431 / 1040 م ] بوده .
عسجدى 152
مروى « 3 » الاصل است . قصايد غرّا دارد و از شاگردان عنصرى است و مدّاح سلطان محمود بوده و اين قصيده از اوست :
نظم
تا شاه خردهبين سفر سومنات كرد * كردار خويش را علم معجزات كرد
ديوان او متعارف نيست و اين رباعى از او مشهور است :
رباعى
از شرب مدام و لاف مشرب توبه * وز عشق بتان سيم غبغب توبه
هامش
( 1 ) . در ديوان عنصرى ( ص 35 ) چنين است :كى عيب سر زلف بت از كاستن است( 2 ) . ديوان : جاى طرب . . .
( 3 ) . پت : هروى .