كه ، شيخ مىگفت : « اى محمود آبروى خرقهء ما بردى . اگر اسلام همهء كفّار مىخواستى اجابت شدى . »
و در جامع الحكايات « 1 » آمده كه سلطان محمود چون نزد شيخ آمد ، گفت : « اگرچه مهمّات خراسان بسيار ، امّا از غزنين به عزم زيارت آن جناب آمدهام . » شيخ گفت :
« اى محمود اگر تو از غزنين احرام من بستى ، چه عجب كه از خانهء خداى احرام بندند و نزد تو آيند . » زهى حالت سلطان كه شيخ ابو الحسن خرقانى در حقّ وى چنين فرمايد .
و در روضة الصّفا « 2 » مسطور گشته كه روزى سلطان محمود در قصر خود نشسته بود و از دريچه نظر بر چپ و راست مىانداخت ، ناگاه چشمش بر بىسروپايى افتاد كه سه مرغ در دست داشت . چون سلطان را ملتفت خويش ديد ، اشارتى كرد . سلطان اغماض نموده با خود گفت : اين اشارت از روى چه تواند بود ؟ پس از ساعتى ، ديگر بار ، سلطان نگاه به جانب او كرده همچنان اشارت كرد . سلطان او را پيش طلبيده پرسيد كه « اين مرغها [ 57 ] چيست و اشارت براى چه بود . » گفت : « مردى قماربازم و امروز به شراكت سلطان غايبانه قمار باختهام و اين سه مرغ بردهام . » سلطان محمود فرمود تا مرغان از او گرفتند . روز ديگر قمارباز آمد و دو مرغ ديگر آورد . سلطان گرفته در انديشه شد كه آيا چه فكر دارد ؟ روز سوّم بازآمده سه مرغ آورده ، روز چهارم مقابل سلطان آمده تهيدست ملول و محزون برابر قصر بايستاد و سر در پيش انداخت . سلطان چون وى را ديد گفت : شريك ما را امروز حادثهء عجيب افتاده كه آثار ملالت از وى ظاهر مىشود . پس پيش خوانده استفسار حال نمود . گفت : امروز به شراكت سلطان هزار دينار حريفان از من بردهاند . سلطان متبسّم شده فرمود كه پانصد « 3 » دينار به وى دهند و بگويند كه منبعد تا من حاضر
هامش
( 1 ) . جامع الحكايات ، جزء دوم از قسم دوم ، ص 434 .
( 2 ) . روضة الصّفا ، 3 / 2945 .
( 3 ) . پت : « پانصد » ندارد .