تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فرشته از آغاز تا بابر ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
شقاوت ايمن شد . » محمود گفت : « قدر پيغمبر زياده است از بايزيد « 1 » . پس ابو جهل و ابو سفيان « 2 » كه او را ديده‌اند چرا از اهل شقاوت‌اند . » شيخ « 3 » گفت محمود ادب نگاه‌دار و تصرّف در ولايت خود كن . مصطفى را كسى جز چار يار و بعضى از صحابهء او نديد و دليل بر اين قول خداى عزّ و جلّ است
وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ
« 4 » و سلطان محمود را اين سخن خوش آمد و گفت كه : « مرا پندى ده . » گفت : « چهار چيز اختيار بكن ، اوّل پرهيزگارى ، دوم نماز با جماعت ، سوّم سخاوت ، چهارم شفقت بر خلق . » محمود « 5 » گفت : « مرا دعايى كن . » گفت : « در پنج نماز دعا مىكنم اللّهم اغفر لى و للمؤمنين و المؤمنات « 6 » . گفت : « دعاى خاصّ كن . » گفت : « عاقبت محمود باد . » سلطان بدرهء زر پيش نهاد . شيخ قرص جوين پيشش نهاد و گفت : « بخور . » سلطان محمود مىخاييد و در گلويش مىگرفت . شيخ گفت : « در گلويت مىگيرد . » گفت : « آرى . » شيخ گفت : « بدرهء زر تو در گلوى ما هم‌چنين مىگيرد . برگير كه اين را طلاق داده‌ايم . » محمود گفت : « مرا از خود يادگارى بده . » شيخ پيراهن خود را به او داد . محمود چون بازگشت ، شيخ او را بر پاى خاست . محمود « 7 » گفت : « اوّل كه درآمدم التفاتى نكردى و اكنون برپاى مىخيزى . » شيخ گفت : « اوّل در رعونت پادشاهى و نخوت امتحان درآمدى . اكنون در انكسار درويشى مىروى . » پس سلطان برفت و در آن وقت كه به سومنات شتافت و در جنگ دابشليم و بيرم‌ديو ، بيم آن شد كه شكست يابد ، سلطان مضطرب گشته به گوشه‌اى فرود آمد و روى بر خاك نهاد و آن پيراهن شيخ بر دست گرفته گفت : « الهى به آبروى خداوند اين خرقه مرا بر اين كفّار ظفر ده كه هرچه از اينجا غنيمت بگيرم به درويشان بدهم . » ناگاه از آن‌جانب رعدى و ظلمتى پيدا شد كه كفّار همديگر را نشناخته تيغ در يكديگر نهادند و بسيارى كشته شده و متفرّق گشتند و لشكر اسلام ظفر يافت . و در آن شب سلطان به خواب ديد
هامش
( 1 ) . ش : « از بايزيد » ندارد . ( 2 ) . ش : ابو الهب . ( 3 ) . ش : « شيخ » ندارد . ( 4 ) . اعراف ( 7 ) آيهء 198 . و مىبينى كه به تو مىنگرند ولى گويى كه نمىبينند . ( 5 ) . ش : سلطان . ( 6 ) . ش : سلطان . ( 7 ) . ش : محمود .