و در تاريخ بناكتى « 1 » مرقوم گرديده كه چون سلطان محمود به خراسان رفت ، خواست كه زيارت شيخ ابو الحسن خرقانى كند ، امّا به خاطرش گذشت كه من از خانهء خود به عزم زيارت نيامدهام و امسال بر عزم مصالح خراسان آمدهام . به طفيل آن كار دوستان خدا را زيارت كردن شرط ادب نباشد . در آن سال از خراسان بازگشت و به هندوستان رفت و از آنجا برگشته به غزنين آمد و احرام بسته به زيارت شيخ روانهء خرقان 146 گشت . چون به خرقان رسيد كس فرستاده به شيخ پيغام داد كه سلطان براى تو از غزنين به خرقان آمده است . اگر تو نيز از خانقاه به قصد ديدن او به بارگاه آيى دور نخواهد بود . و به رسول گفت كه اگر شيخ از اين معنى ابا كند اين آيهء كريمه بر وى بخوان
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ .
« 2 » رسول پيغامى كه داشت به شيخ بگذرانيد ، چون ابا كرد ، اين آيت را بخواند . شيخ گفت : معذور دار و به محمود بگو كه در
أَطِيعُوا اللَّهَ
چنان مستغرقم كه از
أَطِيعُوا الرَّسُولَ
خجالت مىبرم و به
أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
نمىپردازم . رسول به سلطان محمود بازنمود و سلطان رقّت نموده گفت برخيزيد كه اين نه آن مرد است كه ما گمان بردهايم . پس جامهء خويش به اياز پوشانيد و ده كنيزك را جامهء غلامانه در بر كرده خود به جاى اياز بايستاد و امتحانا روى به صومعهء شيخ نهاد . چون همه از در صومعهء درآمدند و سلام كردند ، شيخ جواب داد ، امّا برنخاست . پس روى به سلطان محمود كرد و در اياز ننگريست . محمود گفت : « سلطان را برنخاستى و تعظيم ننمودى . آيا اينهمه دام است . » شيخ گفت : « دام است امّا مرغش او نيست . هان پيش آى كه پيشت داشتهاند . » محمود چون بنشست گفت : « سخنى بگوى . » گفت : « نامحرمان را بيرون فرست . » محمود اشارت كرد تا كنيزكان بيرون رفتند . محمود گفت : « مرا از بايزيد حكايتى برگوى . شيخ گفت : « بايزيد [ 56 ] چنين گفته است كه هركه مرا ديد ، از رقم
هامش
( 1 ) . تاريخ بناكتى ، ص 224 .
( 2 ) . نسا ( 4 ) آيهء 59 : اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا اطاعت كنيد و از رسول و اوالو الامر خويش فرمان بريد .