و در طبقات ناصرى « 1 » به نظر آمد كه سلطان محمود پيوسته در باب حديث العلماء ورثة الانبياء « 2 » متردّد بود و در بودن قيامت و نسبت خود با سبكتگين شك داشت .
شبى در خلوت از جايى مىآمد و فرّاش با شمع و شمعدان طلا پيش سلطان مىرفت . طالب علمى در مدرسه ، سبق خود تكرار مىكرد و به سبب تاريكى هرگاه كه محتاج به ديدن عبارت كتاب مىشد به روشنى چراغ بقّال مىرفت سلطان را دل بر وى بسوخت و آن شمع و شمعدان به وى بخشيد . در آن شب حضرت مصطفى - صلى اللّه عليه و آله و سلّم - را به خواب ديد كه به او گفت : « يا ابن سبكتگين اعزّك اللّه فى الدّارين كما اعزّت ورثتى « 3 » ، و هرسه مشكل او در اين حديث حلّ شد . »
گويند در سال ديگر از فوت سلطان محمود در غزنين سيلى عظيم آمد كه بسى از عمارات آن شهر را خراب گردانيد و خلايق بىنهايت هلاك شدند و بندى كه عمرو بن ليث صفّار 145 در ايّام سلطنت خود بسته بود ، آنچنان به اين سيل خراب شد كه اثرى از آثار او ظاهر نشد و اهل بصيرت اين واقعه را از آثار فوت آن پادشاه عادل مىدانستند . چه عدل آن پادشاه به مرتبهاى بود كه روزى شخصى به دادخواهى آمد و سلطان به او ملتفت شده احوال استفسار نمود . آن شخص گفت : « شكوهء من نه آنچنان است كه در انجمن توان گفت . » سلطان محمود او را در خلوتخانه [ 54 ] طلبيده پرسيد . گفت : « مدّتى مديد است كه خواهرزادهء شاه [ به من ستمى مىكند كه هيچ احدى به كسى نكرده . » يمين الدّوله گفت : چگونه ؟ گفت : « 4 » ] « هرشب به خانهء من مىآيد مرا به ضرب تازيانه بيرون مىكند و با زن من تا صباح مىباشد و من در اين مدّت به جملهء امرا و اركان دولت گفتهام ، ليك احدى را ياراى آن نيست كه به عرض رساند ، چرا كه همه از وى ملاحظه دارند و هيچكس را اين مقدار ترس حقّ سبحانه و تعالى نيست كه خاطر فقير عاجز را ملاحظه نموده در صدد فريادرسى
هامش
( 1 ) . در طبقات ناصرى ديده نشد .
( 2 ) . در طبقات ناصرى ديده نشد .
( 3 ) . ترجمه : خدايت در دو جهان عزيز كناد ، همچنانكه تو وارثان مرا عزيز داشتى .
( 4 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .