دو سال و شش ماه باش ، مهمّ او را فيصل داده مراجعت خواهم فرمود . » آنگاه لشكر به ولايت دابشليم كشيده به اندك فرصت مسخّر و مفتوح ساخت و آن دابشليم را زنده اسير كرده به دابشليم مرتاض سپرد . او معروض داشت كه « در كيش ما قتل پادشاه جايز نيست ، بلكه دستور چنان است كه هرگاه پادشاه [ بر پادشاه ] « 1 » ديگر قدرت يابد در زير تخت خود خانهء تنگ و تاريك سازد و خصم را در آن محبوس « 2 » كرده سوراخى بازگذارد و از آنجا آب و نان به او رساند تا وقتى كه زمان حيات يكى از آن دو حاكم غالب و مغلوب به اتمام رسد و چون هنوز من آنچنان جاى آماده ندارم ، بلكه مرا استطاعت آن نيست كه دشمن خود را به آن طريق نگاهدارم چه ممكن است كه بعد از سلطان ، هواداران او خروج كرده از دست من بستانند ، توقّع مىنمايم كه ملازم درگاه همراه خود به دار الملك غزنين برده هرگاه مرا مكنتى پيدا شود و كس من به درگاه آيد او را ارسال دارند . » يمين الدّوله اين ملتمس را نيز مبذول داشته بعد از دو سال و شش ماه رايت مراجعت به صوب غزنين افراشت . و چون راجه بيرمديو و راجه اجمير و غيره لشكرى عظيم گرد آورده سر راهها بر سلطان گرفته بودند و سلطان بر جنگ صلاح نمىديد ، از راه سند متوجّه ملتان شد و در اين راه در بعضى جاها از بىعلفى و بعضى محال از بىآبى محنت تمام به حال لشكريان راه يافت و به مشقّت بسيار در سنهء سبع و عشر و اربعمائه [ 417 / 1026 م ] به غزنين رسيد .
گويند وقتى كه سلطان از راه بيابان سند روانهء ملتان مىشد ، بفرمود تا راهبر پيدا كنند . هندويى قبول اين معنى كرده لشكر اسلام را به راهى برد كه اصلا آب در آن باديه نبوده چون يك شبانهروز رفتند و از آب اثرى نيافتند حالتى عجيب در اردو پديد آمده آثار قيامت ظاهر گشت . چون سلطان از دليل هندو تفحّص حال نمود ، جواب داد كه از فداييان سومناتم و تو را و لشكر تو را به اين بيابان آوردهام تا هلاك
هامش
( 1 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 2 ) . پ : مجلس .