و مردانگى داد . و چون سلطان محمود جدّ و جهد غوريان و محاربه مشاهده نمود ، لشكر خود را فرمود تا از روى خديعت دست از محاربه بازداشته برگشتند . غوريان به تصوّر آنكه لشكر سلطان محمود هزيمت يافته است از خندقى كه گرداگرد خود كنده بودند بيرون آمده تعاقب نمودند . چون به فضاى صحرا رسيدند ، سپاه سلطان محمود عنان گردانيده اكثر ايشان را طعمهء شمشير آبدار ساختند و محمّد سورى « 1 » را دستگير نموده پيش سلطان بردند . محمّد سورى از غايت آزردگى نگين زهرآلود مكيده در مجلس سلطان محمود از اين عالم رحلت نمود و آن ولايت به تحت تصرّف گماشتگان سلطان درآمد « 2 » .
و در تاريخ يمينى « 3 » مرقوم است كه حكّام غور و رعاياى ايشان تا آن زمان دين اسلام قبول نكرده بودند ، امّا صاحب طبقات ناصرى « 4 » و فخر الدّين مباركشاه مرورودى ، كه تاريخ سلاطين غور در سلك نظم كشيدهاند ، بر آناند كه اهل غور در زمان خلافت امير المؤمنين و يعسوب الموحّدين اسد اللّه الغالب علىّ ابن ابى طالب - عليه السّلام - مسلمان شدند . و در عهد بنى اميّه در جميع بلاد اسلام لعن بر خاندان ختمى پناه كردند الّا در مملكت غور كه به هيچوجه مرتكب آن نشدند به اين معنى آن مملكت را بر جميع ممالك فخر است « 5 » .
هامش
( 1 ) . پت : محمود غورى .
( 2 ) . ر ك : روضة الصّفا ، 6 / 2918 : و پسر سورى را گرفته پيش محمود بردند .
( 3 ) . ترجمه تاريخ يمينى ، ص 313 .
( 4 ) . طبقات ناصرى ، 1 / 320 .
( 5 ) . فريد الدّين مبارك شاه در اين باب گويد :به اسلام در هيچ منبر نماند * كه بر وى خطيبى همى خطبه خواند
كه بر آل ياسين به لفظ قبيح * نكردند لعنت به وجه صريح
ديار بلندش از آن شد مصون * كه از دست آن ناكسان بد برون
از اين جنس هرگز در او كس نگفت * نه در آشكارا نه اندر نهفت
نرفت اندرو لعنت خاندان * بر اين بر همه عالمش فخر دان
همين پادشاهان با دين و داد * بدين فخر دارند بر هر نژادبه نقل از روضة الصّفا ، 6 / 2919 .