تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فرشته از آغاز تا بابر ( فارسى ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
نبودند ، امّا چون سلطان به نفس نفيس خود در اين باب به جدّ بود ، ناچار دو كوچ در پى ايشان رفت ، شب سوّم در بيابان برفى عظيم و سرمايى سخت به هم رسيد و از جهت سلطان بارگاهى ايستاده كرده منقل‌هاى بسيار در آنجا حاضر ساختند ، چنانچه اكثر مردم مجلس از گرما مىخواستند كه جامه‌هاى زمستانى را دور كنند . در اين وقت دلخك « 1 » سلطان از در درآمد . سلطان محمود از روى مطايبه به دلخك گفت : « اى دلخك بيرون رو و به سرما بگو كه اين‌همه جان كندن تو چيست ، ما اينجا از گرما نزديك است كه جامه را از بدن بيرون كنيم . » دلخك ، فى الحال ، رفته پيغام به سرما رسانيد و برگشته زمين ادب بوسيد و به عرض رسانيد « 2 » كه « سرما مىگويد كه اگرچه دست من به دامن حضرت و مقرّبان ايشان نمىرسد ، امّا قلقچيان و شاگرد پيشه را امشب آن‌چنان خدمتگارى خواهم نمود كه فردا حضرت سلطان و مقرّبان ايشان تيمار اسبان خود را خود مىكرده باشند و از ما غبارى به خاطر شريف ايشان راه نيابد . » چون سلطان محمود از دلخك اين سخن شنيد ، اگرچه ظاهر آن را به مطايبه حمل كرده به خنده انبساط گذرانيد ، امّا در باطن از آن عزيمت پشيمان شده قرار به مراجعت داد . اتّفاقا ، در همين شب از جانب هندوستان خبر رسيد كه زاب‌سا « 3 » ، كه سلطان او را تربيت فرموده به نيابت خود در آن ولايت گذاشته بود ، مرتد گرديده به دين اصلى خود بازگشته و عرصه را خالى ديده عمّال سلطان محمود را از آن ديار بيرون كرده . بنابراين ، سلطان محمود ، على الصّباح ، عنان عزيمت به جانب ديار هند منعطف داشته ، كوچ بر كوچ روانه گرديد و امرايى را كه اقطاع هندوستان داشتند پيش‌تر از خود بر جناح استعجال راهى ساخت تا زاب‌سا را گرفته به درگاه آورند . سلطان
هامش
( 1 ) . پت . س : « دلخك » ندارد . م ، 1 / 44 ؛ ن ، 1 / 26 : دلچك . ( 2 ) . پت : معروض داشت . ( 3 ) . ترجمهء تاريخ يمينى ، ص 291 ، آب‌سا ؛ زين الاخبار ، ص 259 : شوكپال نبسهء شاه كى به نيشابور به دست ابو على سيمجورى افتاد ؛ روضة الصفا ، 6 / 2915 : اين نواسه شاه شخصى بود از اولاد ملوك هند كه سلطان او را تربيت فرموده .