چو كودك لب از شير مادر بشست * به گهواره محمود گويد نخست « 1 »
و سبكتگين به شكرانهء آن تولّد در همان [ 28 ] سنوات لشكر فرستاده بتخانهء هندوان را كه در كنار آب سودره بود بشكست . و موافقت طالع او با طالع صاحب دين كار خود ساخت و در سال اوّل از جلوس او در سيستان معدن زر سرخ به شكل درختى از زمين برآمد و چندانكه برمىآمد زر خالص بود و دور آن تا سه گز شد و همچنان بود تا در زمان سلطان مسعود از جهت زلزله ناپديد گشت .
و چنانكه مذكور شد ، چون سلطان محمود از مهمّ برادر فراغ يافت ، متوجّه بلخ گشت و رسولى به بخارا 122 [ نزد امير منصور ] « 2 » فرستاده و به سبب آنكه منصب او ، كه امير الامرايى خراسان باشد ، به بكتوزن تفويض شده بود اظهار رنجش نمود . و امير منصور جواب داد كه امارت بلخ و ترمذ 121 و هرات به تو داديم ، امّا بكتوزن بندهء اين دولت است ، بىموجبى به عزل او مثال دادن مناسب نيست . سلطان محمود ، ابو الحسن حموى را با تبرّكات و تحف و هداياى بسيار به بخارا فرستاده به امير « 3 » منصور پيغام نمود كه « توقّع چنان است كه سرچشمهء دوستى و اخلاص را به خار و خاشاك بىالتفاتى مكدّر و تيره نگردانيده و حقوق مرا و پدرم را ، كه بر ذمّهء آل سامان است ، ضايع نسازند تا رشتهء نظام الفت گسسته نشود و بناى متابعت و مطاوعت انهدام نيابد . » و چون حموى به بخارا رسيد ، منصور او را به منصب وزارت نويد داده نگاه داشت و اصلا متوجّه جواب پيغام نگشت .
سلطان محمود بالضّرورة روى به نيشابور نهاد و بكتوزن بر عزم او واقف شده به طرفى بيرون رفت و عرضه داشتى به بخارا فرستاده صورت حال باز نمود .
امير منصور از سر غرور و جوانى سپاه فراهم آورده روى به خراسان نهاد و تا سرخس در هيچجا توقّف ننمود . سلطان محمود اگرچه مىدانست كه امير منصور تاب مقاومت او ندارد ، ليكن از سرزنش و بدنامى كفران نعمت انديشيده نيشابور را به او
هامش
( 1 ) . شاهنامه ، 1 / 12 .
( 2 ) . پ . ش . س : ندارد ، از پت آورده شد .
( 3 ) . ش : « امير » ندارد .