پرتو آفتاب انوار معدلتش به همه مىرسيد :
بيت
همش هوش دل بود و هم زور دست * بدين هردو بر تخت بايد نشست
امّا در بعضى كتب [ 27 ] به نظر رسيده كه آن پادشاه عالىجاه باوجود اين صفات حميده در جمع اموال به غايت حريص بود و در طريقهء ناستودهء بخل و امساك مبالغه مىنمود .
نظم
نبودش ز فضل و سخاوت شرف « 1 » * نگهداشتى در بهسان صدف
خزاين بسى داشت پر از گهر * ولى زان نشد مفلسى بهرهور
مؤلّف اين كتاب محمّد قاسم فرشته مىگويد كه نسبت بخل به آن سلطان جمجاه از بىانصافى عزيزان روزگار است . آرى زردوست بود . جمع مىكرد و فتح بلاد [ مىنمود ] « 2 » و كتاب مقامات ابو نصر مشكانى « 3 » و مجلّدات ابو الفضل شاهد اين سخن است « 4 » . چه فضلا و علما و شعرا و سپاه آن مقدار كه در درگاه او جمع شده بودند و از خوان احسان او بهرهمند مىشدند ، كمتر پادشاهى را نصيب شده و خواهد شد . و عارفان دانند كه اين معنى بىبذل دينار و درم ميسّر نيست . اهل حيثيّت را دوست داشتى و انعامات فرمودى و خارج وظايف مقرّرى هرسال چهار صد هزار درم به ايشان عطا مىكردى و به انواع الطاف و اصناف اعطاف مىنواختى . بلى دو چيز باعث اشتهار آن پادشاه به بخل شد يكى قصّهء فردوسى و ديگر در آخر عمر بىجهت زر از رعيّت و توانگر گرفتى .
گويند سلطان از حسن جمال ظاهرى عارى بود ؛ روزى صورت خويش در آيينه ديد و از مشاهدهء لقاى خويش متألّم و متفكّر گرديده از وزير پرسيد كه مشهور است
هامش
( 1 ) . م ، 1 / 38 . ن 1 / 22 :نبودش ز فضل سخاوت شرف .( 2 ) . پ . ش . پت : ندارد ، براساس س تكميل شد .
( 3 ) . م ، همانجا . ن ، همانجا : مشكاتى .
( 4 ) . پ : « چه ابو نصر مشكانى به تون ده است از دهات توابع يا از آن طرف » اضافه دارد .