به عمارى نهاده به غزنين نقل كردند . ايّام حكومت او بيست سال بود « 1 » .
و پس از وفات « 2 » او چهارده كس از اولاد او به صورت جلوس بر مسند سلطنت روى نمود . خلاصهء هند يعنى لاهور و نواحى آن در حيطهء تصرّف ايشان بود . وزارت امير سبكتگين به ابو العبّاس فضل بن احمد اسفراينى تعلّق داشت و او در ضبط امور مملكت و ، سرانجام ، مهام سپاه و رعيّت يد بيضا مىنمود . و در جامع الحكايات نقل مىكنند كه در اوايل حال ، ناصر الدّوله سبكتگين ، كه در خدمت الپتگين در نيشابور مىبود ، يك اسب « 3 » بيش نداشت و همه روز در صحرا مىرفت و شكار مىكرد روزى در صحرا مىگشت ، ناگاه « 4 » آهويى ديد كه با بچّهء خود چرا مىكند . اسب برانگيخت و آهو برّه را بگرفت و دستوپاى او را بسته پيش زين نگاهداشت و روى به شهر نهاد . چون پارهاى راه رفت روى باز پس كرد ، ديد كه مادر آن از عقب مىآيد و اضطراب مىكند . سبكتگين را رحم و شفقت باعث آمده و آهوبره « 5 » را پيش وى بگذاشت و آهو از رهايى بچّه ذوق كرده روى به صحرا نهاد و چندانكه مىرفت روى باز پس كرده و در امير سبكتگين مىنگريست . امير سبكتگين به شهر درآمد و آن شب ، حضرت رسالتپناه - صلى الله عليه و آله و سلم - را به خواب ديد كه مىگويد : اى سبكتگين شفقت و مرحمت كه در حقّ آن جانور عاجز و پريشانحال به جاى آوردى در درگاه صمديّت عزّ قبول يافته در ديوان احديّت منشور سلطنت به نام تو نوشته شد ، بايد كه نسبت به عامّهء خلايق همين شيوه را مبذول دارى و در هيچحال صفت شفقت از دست نگذارى « 6 » كه سرمايهء سعادت دارين اين است « 7 » . و در مآثر الملوك « 8 » آورده كه سلطان محمود غازى « 9 » در ايّام جوانى ، كه هنوز در ظلّ عنايت و رعايت پدر به عشرت و كامرانى مىگذرانيد ، در غزنين بستانى جنّت آيين
هامش
( 1 ) . امير نوح نيز در سيزدهم رجب سنهء سبع و ثمانين و ثلثمائه ( 387 ق ) به عارضهء دو سه روزه به جوار رحمت رفت . ( ترجمهء تاريخ يمينى ، ص 146 ) .
( 2 ) . ش : « وفات » ندارد . پت : وى .
( 3 ) . پت : « اسب » ندارد .
( 4 ) . پت : « ناگاه » ندارد .
( 5 ) . پ : آهو .
( 6 ) . ش : ندهى .
( 7 ) . ش : ندهى .
( 8 ) . مآثر الملوك ، ص 113 .
( 9 ) . ش : غزنوى .