بيرون آمدند . امير ناصر الدّين صحراى وسيع غزنين را اختيار كرده ميمنه و ميسره بياراست و خود با فرزند خويش سلطان محمود و امير نوح در قلب بايستاد . و چون هردو صف به هم رسيدند ، ميمنه و ميسرهء ابو على بر برانغار « 1 » و جوانغار امير نوح غالب آمده ايشان را از جا برداشت « 2 » تا آنكه نزديك بود كه كار از دست برود و خلل فاحش راه يابد كه ناگاه ، داراى بن قابوس از قلب لشكر ابو على بيرون آمد و حمله آورد و چون به ميان هردو صف رسيد ، سپر در پشت افكنده به خدمت امير نوح آمد و به رخصت او روى به مقاتلهء سپاه خراسان نهاد . امراى عاصى و جمهور سپاه با خود انديشيدند كه غدر داراى بن قابوس بىموافقت جمع كثير ممكن نيست ، بنابراين ، دلشكسته شده متفكّر گرديدند « 3 » . امير سبكتگين ضعف و انكسار بر وجنات احوال مخالفان مشاهده كرده با جمعى از بهادران پرخاشجوى حمله آورد و ايشان « 4 » از آن نهيب سراسيمه گشته روى گريز نهادند « 5 » . و سلطان محمود گريختگان را تعاقب نموده جمعى را قتيل و فوجى را اسير گردانيد و آن بىدولتان كه با ولىنعمت خود علم مخالفت و محاربت برافراشته بودند چندان غنايم و اموال و اسلحه گذاشتند كه اگر عشر عشير آن را وقايهء عرض و ناموس خويش مىساختند از آسيب دوران سالم مىماندند .
القصّه ، فايق و ابو على گريخته به نيشابور رفتند و امير نوح و امير سبكتگين چند روز جهت استراحت و تقسيم غنايم در هرات توقّف نمودند . در آن وقت امير نوح ،
هامش
( 1 ) . ش : « برانغار » ندارد .
( 2 ) . ش : برداشتند .
( 3 ) . ش : « گرديدند » ندارد . پت . س : غدر داراى موافقت جمع كثير نخواهد بود دلشكسته شده ، بىخبروار بايستاد [ پت : بايستاند ] .
( 4 ) . ش : آن جماعت .
( 5 ) . زين الاخبار ، ص 170 : « پس بانگ طبل و بوق و دهل و دبدبه ( نقاره ) و گاودم ( كرنا ) و آينه فيلان ( طبل بزرگى كه بالاى فيل مىنواختند ) و كرناى سپيده مهره بخاست ، و نعرهء مردان و بانگ اسبان چنانكه جهان تاريكى گرفت و باد بخاست ، و خاك و سنگ اندر وى . ابو على برفت با گروهى از غلامان ، و هرچه بود آنجا بگذاشت و اين حرب اندر سنهء اربع و ثمانين و ثلثمائه بود . »