سبكتگين را به لقب ناصر الدّين « 1 » بلندآوازه گردانيد و محمود ، ولد او را ، به لقب سيف الدّوله مشرّف ساخت و منصب امير الامرايى را كه به ابو على رجوع بود به سيف الدّوله مفوّض فرموده خود كامياب و كامران به جانب بخارا مراجعت نمود . و امير ناصر الدّين و سيف الدّوله با كوكبهء عظمى به سمت نيشابور روان شدند . و ابو على و فايق چون آوازهء توجّه ايشان شنيدند به جانب جرجان رفته و به فخر الدّوله پناه بردند . و چون امير ناصر الدّين به غزنين رفت ، سيف الدّوله محمود تنها در نيشابور بماند . ابو على و فايق فرصت غنيمت شمرده عازم نيشابور گرديدند و قبل از آنكه مدد امير نوح و ناصر الدّين [ 24 ] برسد با سيف الدّوله محمود محاربه نموده او را بشكستند و اموال و اسباب او ، به تمام ، به دست آوردند « 2 » . امير ناصر الدّين از شنيدن اين خبر وحشتانگيز با لشكرى مستعد قتال و ستيز « 3 » متوجّه نيشابور گرديد و در حوالى طوس به امير ابو على و فايق رسيده به جنگ مشغول شد و در اثناى آنكه شعلهء حرب افروخته گشت ، از پس پشت ابو على گردى عظيم برخاست و چون گرد شكافت سيف الدّوله با جمعى كثير از مردان ساخته به اتّفاق فايق بر قلب ناصر الدّين حمله آورد و ناصر الدّين پاى ثبات محكم كرده آن حمله را رد كرد . سيف الدّوله نيز در اين وقت خود را همچو برق به معركه رسانيد و از عقب درآمده تيغ بىدريغ در مخالفان نهاد و چندان مرد بر زمين افكند كه از شمار بيرون بود . ابو على و فايق از آن معركه جان بيرون برده خود را به قلعهء كلات 118 رسانيدند . و امير ناصر الدّين ، بعد از اين فتح ، به كام دل اوقات مىگذرانيد تا در شعبان سنهء سبع و ثمانين و ثلثمائه [ 387 / ژانويهء 997 م ] كه از عمر او پنجاه و شش سال گذشته بود ، در حدود بلخ به موضع ترمذ ، هادم اللّذات دواسبه بر سرش تاخت و قالب او را
هامش
( 1 ) . زين الاخبار ، ص 170 : و امير رضى نوح مر امير سبكتگين را ناصر الدّين و الدّوله نام كرد .
( 2 ) . همانجا : و امير محمود به نيشابور بود به ضبط كردن اشغال آن ناحيت . و ابو على و فايق با لشكر گران بيامدند اندر سنهء خمس و ثمانين و ثلثمائه .
( 3 ) . ش : « و ستيز » ندارد .