شمع الهى ز دل افروخته 7
شمع تو فروغ شام قدر است 9
شناسا كن به ارباب قلوبم 6
شنيدم كآتش دوزخ هميشه 331
شهان را چو بنده نوازى كند 296
شهان مال خود را به لشكر دهند 394
شهء خسرو منش بر پشت شبديز 363
شه فرخنده اقبال جوانبخت 70
شهى از طارم گردون برآمد 201
شهى كو شهى را نوا ساز شد 296
شيرى كه به گاه كارزارش 330
شيرين زبرت مذاق جانها 9
صاحب كشّاف غوى بوده است 389
صباحان چرا هور لرزيده است 43
صبح اگر چون خور جهان گيرد به تيغ 264
صبح مرغ فلك آمد پديد 276
صد گونه درود باد هر دم 9
صورت تو معنى حسن و صفاست 41
صوفى نهاد دام و سر حقّه باز كرد 267
صهيل تازيان آتشين گوش 124
طالب تخت و كامرانى بود 170
طبع عالم گرفت خوى بهشت 159
طرّهء طرار ، گهى چين زدى 388
طعن طاعون فتاده در تبريز 232
طعنه زده بر ورع بايزيد 389
ظاهر از بيّنات فضل عمر 16
عاشق كه شد يار به حالش نظر نكرد 245
عالم چه بود پيش تو ، آدم كه بود 80
عصمتيان حرم آسمان 261
عقل حيران اين چنين معنى 19
عمر برف است و آفتاب تموز 116
عيد قربان آمد و قربانيان حيران تو 403
عيسى ديوانه را گويم به بازى روز هجر 338
عيسى ز بشارتت چو دم زد 9
غبار از زمين رو به افلاك كرد 186
غريو كوس داده مرده را گوش 123
غريو كوس در گردون فتاده 163
غلام همّت آن شاه عالم افروزم 111
غم ز دل هر چه بريزد يا برد 286
غم كند بيخ كژ پوسيده را 286
غير زلف بتان پريشان نه 366
فتح مبين بود كه اعداى دين 204
فتح و ظفرت شعار لشكر بادا 331
فراق يار جانى روز هجران 171
فرّ يزدانىست اين تبريز را 254
فرس حدس هر كجا راندى 95
فرشش ز محيط خاك برتر 177
فكر غم گر راه شادى مىزند 286
فلك از نسل اوغوز سرورى داد 207
فلك اگر چه به طالع بود سعادت بخش 134
فلك با چنان رفعت و منزلت 359
فلك خواست در مرقد نازنين 12
فلك هر ساعتى رنگى نمايد 363
قاضى عالم كه جهان پرورست 346
قبهاش رشك گنبذ كيوان 406
قضا جامهء عافيت چاك كرد 150
قضا را چه حاجت به خيل و حشم 99
قلم را سر و برگ اين قصّه نيست 413
قوس حلاجى نيست بنيهء تن 94
كاى به ازل گوهر پاك آمده 310
تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى ) — صفحة 493
مساهمون: فضل الله بن روزبهان خنجى اصفهانى
ص٤٩٣