گنج خدا را تو كليد آمدى 311
گنجى كه زمين و آسمان طالب اوست 260
گواه هستيش هم بود و نابود 5
گو به خون ريز خصم پردازد 292
گوهر تاج شد آن عالى درّ 41
گوهر تاج تو شب افروز باد 50
گويدم : هين بساز اى پر فن 94
گوييا هست تخت يعقوبى 159
گه به وصف زلف و خط پرداخته 63
گه صدايم مدحهاى مردم است 63
گه تركتاز سوار اجل 99
لا جرم ملك دار هر دو تويى 104
لا جرم همّت پاكان دو عالم با اوست 247
لا جرم كه سر بر زده در نو بهار 323
لالهء نو خاستهء باغ دهر 49
لب ازو خشك و ديده از وى تر 418
لطف ازل با نفسش همنشين 7
للّه الحمد نور دولت تافت 22
لمعهء خورشيد صبح شرع برون تاخت 158
ليك گه كندى كند نفس پليد 306
ما جمله گناهكار و تو شاه 9
مال اگر داشت صرف حقّ مىكرد 17
مال او خون دشمنان مىخورد 17
مانندهء انار كه در پنبه گم شود 116
مانند پنبه دانه كه در پنبه تعبيه است 113
مانندهء سرو نو رسيده 285
ماه درخشندهء چرخ كبود 49
ماه نو ، شامگه ز شهر برفت 170
ماه و خور را به ذرّهاى بخشد 43
ما همه شيران ولى شير علم 193
ماهى از اوج شرف شد آشكار 361
مبادا كه بينى ز تأخير حيف 275
مبارزان جهان قلب دشمنان شكنند 348
مجالى اگر يابم از دور چرخ 37 ، 73
مجلس عيش و طرب باقى نماند 414
محيط خرد تقدير او 108
مرگ از تيغ او شهيدش ساخت 170
مرا در جگر آتشين شعلهاىست 413
مرا روز از سوز دل تاب نيست 413
مژده كاقبال تو ناگه داد 139
مست مكن عقل ادب ساز را 312
مست و بىخود به سفر بايد رفت 67
مسلمانان شه ما خوشدلى بود 403
معبد مردم سحر خيزست 406
معدن اندر تعب ز بخشش او 43
معنى افضليّت اصحاب 14
مغّنى سرودى بگو سوزناك 413
مغنّى ، نوايى به اندازه ساز 165
مقصود ظهور آفرينش 9
مگر شاه چمن در كارزار است 134
مگر لطفش نمايد شاهراهى 6
منتهاى مطالبش خوانم 19
من علم سان رسته در بستان و باغ 64
من كه ثنا خوان ره حضرتم 75
موسى كه فروخت شمع نورش 9
مه به فلك پادشه انجمن است 192
مه كه به خوبى علم افراخته 41
مه توق بر اوج منجوق رفت 290
مه چون برسد برابر او 177
مهر بر اورنگ رخ فروز 192
تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى ) — صفحة 495
مساهمون: فضل الله بن روزبهان خنجى اصفهانى
ص٤٩٥