پادشاها به پيش پاى سگت 189
پايها پيش او فرو پايه 14
پدرانش به جهان جمله مهان 41
پرستارزاده نيايد به كار 25
پرى رويان عالم زير فرمان 414
پس اين داستان را بيان چون كنم 414
پيش آن شيرين لبم گر دولت مردن بود 216
پيشتر از مرتبهء عاقلى 64
پيش تو خورشيد خجل مانده است 41
پير كه عمرى به غم اندوخته 246
پيرى از پشت من كمان سازد 94
تا به ابد دور به كام تو باد 75
تا به بازار جهان كفشگرى 67
تا بتوان دست مبر سوى تيغ 306
تا به حمد تو نعره زد بلبل 168
تا به كى بار تبه بردن مرا 63
تاج ده گوهر آزادگان 7
تا چو تو درّى به كفّ اوفتاد 49
تازه بهار چمن خوبى است 361
تا زمين و آسمان بر ذرّه و انجم بود 141
تازه نخلى درين چمن نرسيد 317
تا شده آن قميص تا بوده 409
تا صاحب باغ را خبر شد 320
تا ملكه مالك ملك من است 64
تا قپق سان كدوى زر دارى 249
تا كه با مه چون شود او متّصل 286
تا نمى ديده از مروّت تو 242
تبارك اللّه ازين طاق دل فريب كه هست 219
تب پر لرزه در بستر كشيدش 411
تخت او چون نهاد يا به جهان 159
ترا گنجينهء هست است در دست 6
ترا لطف حقّ نعمتى داده است 60
ترا مىرسد زيور پادشاهى 48
ترنگ تير و چاكا چاك شمشير 123
تعالى اللّه از آن سلطان قادر 5
تعالى اللّه ازين فرخنده اقبال 52
تعالى اللّه چه صبح ارجمندست 231
تف به رويش باز گردد بىشكى 252
تموز از مهر ، تيغ گرم مىراند 168
تن تو خشك گشت همچو نهال 249
تنش كز نازكى چون نسترن بود 411
تنگى اين خانهء تاريك بس 403
تنها نه امين روى زمين مىگويند 331
تو پى كشتن گريبان مىكشى فارغ مرا 403
تو پرورده درخت باغ شاهى 56
تو تا سعى چو تاسع افلاك و اعظم است 158
تو حال زيردستان را چه دانى 349
تو خسرو و انبيا سپاهت 9
توسن دل سوى فلك رو نهاد 286
تو غرّه بدان مشو كه دستى دارى 109
تو فرما لطف ازين بندم برون كن 386
تو مكن تهديدم از كشتن كه من 293
تو همه عمر غم اندوختهاى 67
تويى سلطان و در دست تو هر گنج 6
تيغ او بىغلاف مىگويد 53
تيغ هر چند در غلاف بود 291
ثورى و حارث گه نصح و رشاد 388
جان قدم از خانهء كثرت كشيد 286
جايى كه بزرگ بايدت بود 256
جايى كه نشر بخشش احسان او كنند 247
تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى ) — صفحة 487
مساهمون: فضل الله بن روزبهان خنجى اصفهانى
ص٤٨٧