خوانده ، بدين كوه راضى شود و اگر سازگارى نداشته باشد ، پيش قاضى رود . او را كجا دست « 1 » آنكه يد تصرّفم را باطل گرداند و كى روى آنكه به وجوه بيّنه وجه تملّكم « 2 » را از حليهء ثبوت عاطل گرداند . در خاطر انديشهء تصرّف و بر زبان [ اظهار ] تعطّف ، با سوسمار گفت امشب چون احبّاى قديم را به لقاى كريم ايناس فرمودهاى و به تشريف شريف قصد استيناس نموده « 3 » ؛ ساعتى استراحتى اختيار فرما كه كشتن آن مار نه دشوار و تخليهء وطن تو آسانتر هر كار « 4 » است و تو با خاطر فارغ [ و عيش سايغ در اين ظلّ سابغ ] آسوده باش تا من بروم و مداخل و مخارج وطن تو را مشاهده نمايم و در تدبير اخراج آن عدو با خود كنكاشى كنم ، شايد به خدعهاى دفع او ميسّر گردد .
سوسمار با خاطر راجى خود را از شرّ آن عدوّ ( 203 - ر ) ناجى دانسته ، در خواب شد . بوزينه متوجّه آن شعب گشت و به اماراتى كه از سوسمار شنيده بود به وطن او پى برد . منزل را سزاوار يافت و زلال عيش خود را در آن شعب خوشگوار ديد ، به آواز مستعطفانه و فسانهء خادعانه مار را از خانه بيرون آورد و گفت شبى خوش هواست ساعتى در اكناف [ اين ] شعب « 5 » طوفى نماييم و از مسامرهء حبيب بىمزاحمت رقيب بر آساييم .
مار از زهر فسون « 6 » او غافل با او در اطراف شعب مىگشت و از هر گونه سرگذشت در ميان ايشان مىگذشت . بوزينه در صورت استفسار از مار طلب اقرار كرد و گفت همانا اين خانهاى تو كه رشك ممالك است ، معلوم داشته باشى كه مجهول « 7 » المالك است !
مار گفت روزى از پى روزى مىشتافتم اين خانه را خالى از خداوند يافتم . چند روزى در او بر مىآسايم نه آنكه بر آنم كه جاويد در او مىپايم !
گفت : اگر رخصت دهى به عزم تفرّج نظرى و در مداخل اين خانه گذرى كنم .
مار زبان به تواضع بگشاد و مهرهء مهر در ميان نهاد و گفت :
هامش
( 1 ) .P: دست + دهد .
( 2 ) .P: بمثلكم .
( 3 ) .P: بود .
( 4 ) .P: آسان كار .
( 5 ) .F: عالم .
( 6 ) .K: افسون .
( 7 ) .F: مجبول .