تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
سطح انگليون به فواكه رنگارنگ مشحون . ابيات « 1 »
جنّتى نزهتِ « 2 » او رشك بهشت * همچو فردوسِ برين پاك سرشت
هر درختى كه در او برزده سر * گويى از شعبهء طوبىست مگر !
سيب او چون زنخ خوبان بود * بلكه بر هر زنخى خندان بود
ديده حيران شده در روى مَه‌اش « 3 » * بهتر از عنبر و گل بوى بِه‌اش
دلِ بِه سوخته از شفتالوش * خون جگر مانده انار از آلوش
هر كه شفتالوى او را شكند * ميل شفتالوى خوبان نكند
باغبان اين خرم گلستان درازگوش ناتوان را در ميان گل و كنار آب روان بسته « 4 » بود و ريسمان او را چندان گذاشته كه گرد بر گرد خود چرايى و استيفاى [ اكل ] غذايى تواند كرد . درازگوش روزگارى به كوتاه دستى گذرانيد و نفس شيفتهء آز را « 5 » در مقدار ضرورى از گياه چرانيد . اتفاقا بر اغصان آن درختى كه درازگوش در پاى آن مىچريد ، زاغى آشيانه داشت و هر ساعتى [ بر ] غصن درختى و هر لحظه [ بر ] تخت بختى كاشانهء خود ساختى ، و هر دم اطفال خود را با طعام فاكههء تازه بنواختى . درازگوش را عرق حسد در حركت آمد و با خود گفت من در قيد اسار مبتلاام و در ذلّ خسار « 6 » معنّى و رهين چهار گز زمين و اسير اين بند آهنين . جز علفى به سرگين آميخته و گياهى چامين بر او ريخته ، قوتى نمىيابم و همچو اين زاغ در اكناف باغ به لهو و لاغ ( 205 - ر ) نمىشتابم . تدبير خلاص و چارهء مناص چيست و در تخليص من از اين ورطه ، دوست « 7 » صاحب اخلاص كيست ؟ انديشيد كه با اين زاغ مصادقتى آغازم و طرح موافقتى اندازم . شايد بعد از آنكه دل در
هامش
( 1 ) .P: شعر . ( 2 ) .P: نزهتى . ( 3 ) .KP: بهش . ( 4 ) .P: ستده . ( 5 ) .P: آن را . ( 6 ) .P: فسار . ( 7 ) .P: دست .