با خود انديشيد كه در حلول شدايد جز به معاونت ياران قديم چارهاى نيست و در نزول نوايب غير اعتضاد به معاضدت دوستان مستقيم طريقى نه . و او را دوستى ديرينه با بوزينه بود كه در جبلى « 1 » شاهق مسكن داشت و از انديشهء مزاحمت اغيار به خلوت و عزلت استظهار جسته و از دست حوادث روزگار از خلق كناره گرفته .
سوسمار به عزم صحبت سوى سمّار ميل كرد و در آن شب تار راه كوه « 2 » پيش گرفته به سعى بسيار به هزار حيل به قلّهء آن جبل رسيد . بوزينه مقدم او را به وظايف ترحيب استقبال نموده ، از واقعه و سبب توجّه سؤال كرد . [ سوسمار گفت : باعث زيارت بعد از قصد تجديد عهد و داد آن است كه ، در فلان شعب به هزار تعب وطنى ساخته بودم كه در اوقات حوادث پناهى و نزد خوف پايمال نوايب دستگاهى باشد ، مارى ظالم حلقهء ادبار بر در خانهام « 3 » و دست ما را از تصرّف در مال خويش كوتاه گردانيد . ] سوسمار احوال خود را بتمامى تقرير نمود .
بوزينه چون وصف آن شعب ( 202 - پ ) مشحون به اشجار و ثمار شنيد و استحكام [ قواعد ] آن حفره را معلوم كرد با خود انديشيد كه روزگار بلا همانا سر آمده كه چنين بختى از در درآمده . چند در اين كوه از بىكسى جز صداى خود نشنوم و تا كى بر رؤوس اشجار مثمره بر نروم چنين « 4 » شعبى [ مشحون ] به ثمار و نعم كى سزاى سوسمارى صاحب نقم باشد اين شعب سزاوار آن است كه درخت عيش من در او صاحب شعب گردد و از مشرع عيشم خدشهء تعب برخيزد و دفع آن مار خود كمينه كار من است و صد همچو او در دام شكار من .
من [ مار ] صبح را از دامن افق بردارم و تنّين چرخ را در آستين خود درآرم . به حكم شرع او را از خانه بيرون كنم و در دفع آن مار به ترياك ادراك هزار افسون كنم و سوسمارى كه بىوطن مانده و گفتهء : « خلت « 5 » الدّيار محلّها فمقامها » ، بر وطن خود
هامش
( 1 ) .P: جبل .
( 2 ) .P: « كوه » ندارد .
( 3 ) .P: خانهام + و همچنانچه مار در منزل من پاى دراز كرد ؛ سپس بر آن خط كشيده است .K: عبارت مذكور را ندارد .
( 4 ) .P: چون .
( 5 ) .P: حلّت ؛K: عفت .