[ بيت ]
هر كه نشنيدست روزى بوى عشق * گو به شيراز آى و خاك ما ببو
گويند اين تاج بزرگ كه شعار مشايخ است سعدى بر فرق سعادت ايشان نهاده .
مصراع
برهنگان ره عشق تاج بخشانند
القصّه ، شيخ صفى الدّين در پايان حيات كه [ بر ] سبزهء سرش ژالهء پيرى « 1 » نشست و نهال وجودش از بهار شيب سمن بار « 2 » گشت ، در حظيرهء اردبيل سايهء ارشاد افگند « 3 » و از شاخسار توحيد ميوهء معرفت فشانيد . امراى ولايت طالش درگاه ولايت پناهش را پناه ساختند و كبراى ( 134 - ر ) مملكت روم به خدمتش سر افتخار برافراختند .
از ابيات خسرو « 4 »
نگنجيده جبين آن يگانه * درون نُه كلاه صوفيانه
در كتاب « 5 » سيرتش منقول است كه در آن هنگام كه پادشاه عادل اولجايتو سلطان از تعمير سلطانيّه بازپرداخت ، شكرانهء اتمام آن را جمعيّتى ساخت و در آن مجمع از اكابر علما و عرفا و اوليا ، قريب چهارصد نفر عزّ حضور داشتند و صدر آن بزم نامى به وجود سامى شيخ عارف ربّانى علاء الدّوله سمنانى و به وجود قطب الوجود ، فرد الافراد و اسوة الاوتاد ، جامع العلمين « 6 » ، حارز النشاتين ، وارث علوم يقينى ، شيخ شرف الحقّ و الدّين الدّر جزينى « 7 » - قدّس اللّه روحهما - مشرّف بود . سلطان خواست كه عقد آن جمع به وجود شيخ اردبيل تمام زينت گردد ، به رسل متوالى حضور آن ولى [ و ] والى را التماس فرمود . شيخ انديشيد كه اگر در « 8 » مجلس از تصرّف طعام پادشاه امتناع فرمايد ، مبادا آن ملك عادل را - كه تأليف دل او از واجبات بود - شكستگى خاطرى روى نمايد و تقواى آن
هامش
( 1 ) .F: پير .
( 2 ) .PF: باز .
( 3 ) .P: فگنده .
( 4 ) . : بيت .
( 5 ) .P: كتابت .
( 6 ) .P: المعلمين .
( 7 ) .K: جزينى .
( 8 ) .K: در + آن .