چون شير به خود سپه شكن باش * فرزند خصال خويشتن باش
اى بسا دودمان شرف كه شرارهء شرّ فرزند ناخلف دود از او برآورد و بسى خانوادهء افتخار كه غبار فسادزادهء نابكار آب آن ببرد .
غرض از اين بيان آنكه ، شيخ حيدر هر چند به مشايخ كرام شرف انتساب تمام كرده بود ، چون در افعال و اوضاع ، وظايف اتّباع نسپرده ، مضمون اين مقال او را حسب حال آمد :
شعر مشهور « 1 »
لئن فخرت بآباء مضوا سلفا * لقد صدقت و لكن بئس ما ولدوا
چه پوشيده نماند كه حظيرهء اولياى اردبيل همواره مأمن ارباب ولايت و مطاف ارباب هدايت بوده ؛ نخست كسى [ كه ] علم رفعت آن خاندان بر اوج ارشاد ( 133 - پ ) برافراخت ، وحيد آفاق شيخ صفى الدّين اسحاق بود و مولد كريمش ديهىست از ولايت اردبيل كه آن را [ كلخوران ] « 2 » گويند . و از طايفهء ثقات كه كتب مؤلفه در سيرت آن طايفه به مطالعهء شريف مشرّف فرموده بودند ، اين بنده را « 3 » اخبار نمودند كه سبب اختيار كردن شيخ مذكور طريق سلوك را آن بود كه در واقعهاى ديد كه او را علمى سبز « 4 » دادند كه در رفعت با افلاك برابرى مىكرد و در سموّ با اوج سماك همبرى « 5 » [ مى ] نمود . اين رؤيا او را بر داعيهء اسفار و خدمت ابرار باعث آمده ، از اردبيل كمر عزم بست و به جانب شيراز رفته « 6 » و خدمت املح المتكلّمين مصلح الدّين سعدى « 7 » دريافت . از نسيم گلستان آن بوستان لطايف الهى « 8 » همانا بويى كشيده و گوش هوشش از صفير الهام اين ندا شنيده بود :
هامش
( 1 ) .P: بيت .
( 2 ) .KPF: كهبران ، با توجّه به صفوة الصفا و ديگر منابع تاريخى تصحيح شد .
( 3 ) .F: را + از ؛K: را + از آن .
( 4 ) .F: سبزى .
( 5 ) .KP: همسرى .
( 6 ) .P: رفت .
( 7 ) .K: سعدى + را .
( 8 ) .KP: آلاهى .