[ شعر ]
ز عدلش جان مظلومان سحرگاه * فرامش « 1 » كرده تيراندازى آه
رضاى حق به تسليمى خريده * دعايى را به اقليمى خريده
در زمانى كه رايت جهانگشاى از قشلاق « 2 » عراق عزم معاودت به مسامع ( 132 - پ ) جلال رسانيدند كه دار السّلطنة تبريز كه چشم جهان بين آفاق و به زيبايى در زير چرخ كبود « 3 » طاق است ، از طعن دانه پاك گشته ؛ [ و ] « 4 » در چشم زخم « 5 » كه او را از چشم زمانه رسيده بود « 6 » ، بر طرف شده است . هوايش جانفزا گشته ، جوياى خاك قدم [ بندگان ] پادشاهست و آتش مرگ او فرو نشسته ، زلال حيات را هواخواهست . ساكنانش مرفّه « 7 » الحال و تبريز را فرمودهء مولوى در مثنوى حسب الحال « 8 » گشته :
شعر مثنوى رومى « 9 »
ابركى يا ناقتى طاب الامور * إنّ تبريزا مناخات « 10 » الصّدور
فرّ يزدانىست اين تبريز را * شعشهء نورىست اين پاليز را
در حدود سلطانيّه خبر طغيان شيخ حيدر و عزيمت غارت جهان و خرابى شروان « 11 » به مسامع بندگان رسانيدند « 12 » ؛ و چون بعضى از صادرات افعال او مربوط به احوال پدرش بود ، مجملى از داستان مشايخ اردبيل و ذكر سبب ربط ايشان با مردم روم و مزيد علّت اين ارتباط به شيخ حيدر و پدر در اين مجال « 13 » گزاردن مناسب مىنمايد ، [ و من اللّه العون و المدد ] .
هامش
( 1 ) .P: فراموش .
( 2 ) .KP: قشيلاق .
( 3 ) .P: چرخ + زيور .
( 4 ) .PF: ندارد ، ازKافزوده شد .
( 5 ) .P: زخمى .
( 6 ) .K: و در جسم زخمى كه او را از چشم زمانه . . .
( 7 ) .F: مترفّه
( 8 ) .F: حال .
( 9 ) .P: « مثنوى رومى » ندارد .
( 10 ) .PF: مناجات .
( 11 ) .K: شيروان .
( 12 ) .P: رسانيدهاند .
( 13 ) .P: محلّ .