على روزافزون بدكردار چون آنچنان حركت كرد ، برفور سوار شد و از قلعه بيرون رفت ، و سيد عبد اللّه مست و لايعقل در خواب غفلت بود . بالضّرورت آگاه كردند ، و صورت واقعه را رسانيدند . پروا نكرد ، و سر از خواب غفلت برنداشت .
سادات بابلگانى چون چنان ديدند بگذاشتند و به پنجاه هزار رفتند و عم او سيد كمال الدين را ترغيب و تحريص به حكومت سارى نمودند . و مردم سارى هم به دو رغبت كرده او را به سلطنت قبول كردند . و سيد عبد اللّه را عذر خواستند كه :
چون در صغر سنّيد ، و سيد كمال الدين را نسبت به شما رتبهء پدرى است ، اولى چنان مىنمايد كه او چند روز به جاى شما باشد . اما او نيز در ظلمت فسق و نكبت و شرب چنان مخمور بود كه يك لحظه و يك ساعت در كلبهء بىدولت او از نشوهء منكرات خالى نبودى ، مرتعش گشته اعضاء و جوارح او از عمل خود معزول مىگشتند . از آن سبب او نيز خود را معزول ساخت و به جانب پنجاه هزار - كه پدر به دو داده بود - رفت .
چون چنان شد سيد عبد اللّه را به حكومت قبول كردند ، و ديگر عم او سيد قوام الدين را داعيهء حكومت سارى شد . و از سارى نقل كرده به مشهد منور حضرت سيد قوام الدين ملتجى شد . و از اينجا بنياد دعوت نمود . اگرچه او به لباس صلاحيتدار ملبّس بود ؛ اما در او رشدى و خاصيّتى كه مناسب حكومت و سلطنت باشد ، نبود . فلهذا بعضى فقرا بر او جمع شدند . على روزافزون باز صاحب اختيار مازندران شده بود . از آن معنى باخبر گشت . نزد سيد اسد اللّه به آمل فرستاد كه در روز بايد سيد قوام الدين را محبوس ساخته و به درگاه اعلى سيد عبد اللّه روانه سازى ، و الا هرچه بينى از خود بينى !
سيد اسد اللّه امتثال امر كرد ، و سيد قوام الدين را از مشهد مبارك مذكور عنفا به درآورد و به سارى فرستاد . و از اين سبب فقراء و صلحاء را با على روزافزون عداوت از آنكه بود زياده شد . و به تقويت سادات بابلگانى مايل گشتند و سيد عبد اللّه را خود پرواى چيزى نبود . روز و شب به لهو و لعب و تناول منكرات اشتغال داشتى تا
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 308
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٣٠٨