تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
همچنان قبل از وفات او به دو روز سيد عبد اللّه پسر سيد عبد الكريم را بر تخت سلطنت پدر خود - كه وصيت رفته بود - بنشاندند . و مردم مازندران مىآمدند و سلام مىكردند . و به عجالهء تمام به طلب سيد عبد الكريم بفرستادند و عرض حال و صورت مقال را معروض داشتند . چون سيد محمد به جوار رحمت حق پيوست ، بعد از يك ماه سيد عبد الكريم برسيد . برادران و خويشان و اصحاب و ارباب سارى جمله بر او بيعت كردند . و درويشان - كه اساس حكومت مازندران را عمدهء كلىاند - هم درآمدند ، و بيعت نمودند . و او را حاكم و والى خود شمردند ، چون به جاى پدر به سلطنت قيام نمود ، چنانچه شرط بود ، با نوكران پدر خود سلوك نمىكرد . و به شرب خمر مولع گشت ، و با فرزند اسكندر روزافزون ، بهرام نام : - كه سپهسالار و صاحب اختيار مازندران بود به تخصيص طرف غربى تيجنه‌رود را ضبط كرده در حوزهء اقتدار او بود - بد شد . و آن طرف تيجنه‌رود سپهسالار سيد عزيز بابلگانى بود ، با او هم‌سوء مزاج پيدا كرد . ميان اين دو بزرگ خصومت پيدا شد ، و از كثرت شرب و خمر و بىپروايى نتوانست ميان ايشان حق از باطل فرق كردن ، و آن را كه جواب بايد داد ، ملزم ساختن . از آن سبب در مازندران فتورى و قصورى پديد آمد . در اين اثنا سيد مرتضى آملى را هم وعدهء حق در رسيد و فرزند او سيد شمس الدين به جاى او بنشست . و او اگرچه به سخا و عطا موصوف بود ، و اهل صلاح در عصر او بر حضور بودند ، اما به شرب خمر التياع تمام داشت . و اهل صلاح و علماء و صلحاء و اهل زهد به جهت آن ملول و متفكر بودند . از آن جهت در آمل فتورى در حكومت پديد آمد . و بنو اعمامش در هر گوشه‌يى كه بودند تطاول مىنمودند . در اين اثنا آفتاب دولت پادشاه‌زادهء كامگار بابر بن باى سنقر بن مرحوم شهرخ ميرزا در خراسان لامع شد . و از احوال مازندران و تفرقه‌يى - كه در آن ميان واقع شده بود - واقف گشت ، قصد مازندران كرد و با