و اگر توانى سيد عبد الوهاب و فرزند سيد نصير الدين را همراه خود به يارى كه آنچه مطلوب است حاصل مىشود .
سيد كمال الدين چون اين سخن بشنيد با سيد عبد الوهاب و اين فقير مشورت كرد . سيد عبد الوهاب قبول نكرد كه من پيرم و مدت شانزده سال بند كشيدهام .
و اكنون خلاص دادهاند و با من عهد كردهاند كه فكر مخالفت ما نكنى . اكنون اينجا به صدقهء سادات گيلان آب و نانى به هم مىرسد . مرتكب ديگر كارى نمىشوم . چون با حقير سخن در ميان آورد حقير را غرور جوانى در سر بود و هم از آن فكر كرده شد كه تا امروز كه پدر در حيات بود با ايشان هميشه دم مخالفت مىزد . اكنون چون پدر وفات يافت ، با وجود اينچنين طلب مردم ؛ اگر تودم ، دركشى مردم مازندران گويند كه سيد نصير الدين عقيم رفته است و از او كسى نمانده ، دعوت سيد كمال الدين قبول نموده شد .
اما گفتهاند كه كاغذ مردم سارى نزد من نياوردهاند ، اگر بياورند بلاتوقف بدان مهم اقدام مىرود .
سيد كمال الدين اجازت حاصل كرد كه به طلب فرزندان خود به تنكابن مىروم ، تا آنها را به لنگرود نقل نمايم ، و برفت . چون به تنكابن رسيد توقف نكرد ، و به رستمدار به سرحد آمل رفت . و نزد مردم آمل كاغذى بنوشت كه اينك من آمدهام و فلانى يعنى حقير در عقب مىرسد . اما از مردم سارى توقع كاغذى دارد كه نزد او بنويسند و به تعجيل بفرستند ، درويشان آمل نزد درويشان سارى بنوشتند و به عجاله فرستادند ، كه : ما را خروج در خاطر است و مىخواهيم كه سيد كمال الدين را به آمل آريم و سيد عبد الكريم را اخراج نماييم و چون اين فتنه كرده شود ، يقين كه با سيد محمد سارى مخالفت است كه كرده شد . و بىوارث ملك سارى مخالفت سيد ممكن نيست و فرزند سيد نصير الدين مرتكب اين امر مىشود . اما از شما توقع كاغذى دارد كه نزد او بنويسيد .
در آن زمان رئيس و مهتر ايشان در آمل يكى بود كه به درويش حسن شرابدار موسوم بود ، و درويشان مازندران از راى او بيرون نمىبودند . چون درويشان سارى سخن او را بشنيدند ، نزد حقير كاغذى بنوشتند كه بلاتوقف بايد كه توجه نمايى و مكث
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى ) — صفحة 291
مساهمون: سيد ظهير الدين مرعشى
ص٢٩١